♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار این قلم جز با حضور نام تو فرمان نمی برد ...لعنتی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت پوستم را میشکافند اما نه تو را می یابند نه از من جز پیراهنی دریده سر نخی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می آیم می روم می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هاى باران حرف مرا مى فهمى! عطشى تاخته بر این دل من رقص كن... پاى بكوب... نیزه بزن... رقص تو باز تماشا دارد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش زبانی درنگاهم بود با چراغی که لب به گلایه از تو می گشودم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگم دلتنگ ازبی مهری به کدامین گناه باید مجازت شوم؟ ای کاش باور میکردم که قلب انسانها سنگ شده است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اذان را بگو ... بساط شیر و خرما را عَلَم کن وقت افطار غم و درد است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی چای...... هی انتظار...... تو که نیامدی ! پس بگذار پنجره خیال آمدنت باز باشد در اطاق رویا هایم .........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما به کسانی عشق ورزیدیم که هیچوقت باران خیس شان نکرده بود وهمین شبها زیر اشک هایمان غرق میشوند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .