♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خود را نمی بینم! یا تو آینه نیستی، یا من وجود ندارم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عصر ساکت پنجشنبه است باز هم دیر کرده ای.. باز هم در انتظار دیدنت مرا پیر کرده ای!قصه ای ست: بی خیالی تو٬ انتظار من!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو مسافری از ذهن من در ایستگاه همیشگی قلبم صاحبخانه شدی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل تشنه ات را چند روز سکوت –سیراب نمیکند سکوت تنها سرابی ایست و تو همچنان تشنه میمانی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل دیگران نیستم که باور کنم تو نیز باور مکن که در باغچه ی سکوتمان گل آرامش بروید تو نیز باور مکن که بعد از مرگمان – شاعران برایمان مرثیه ای بسرایند همه واژه ها کورند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عطشِ دستانم گُرگرفته و انگشتان از هوش رفته ام تشنه ي شانه هاي تو كمي براي من عشوه بريز ! مي خواهي چند روزي فقط مالِ خودت باشي ؟ ببين پنجره هاي اتاقت چگونه براي من دست تكان مي دهند ! پلاكِ كوچه تان نام شعر مرا مي گيرد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرمای نفس هایم را حس نمی کنی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جانم به لب رسیده است در سرزمین سایه ها تنها بخواب میروم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 4 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .