♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهای من هنوز گرمی دستهایت را به مسلخ حضور می کشاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوازش چیست؟ همان نیست که وقتی دلبندش می شوی دلبندت به تو می زند و تو از زجر درد و پرستیدنش لب از هم باز نمی کنی و دندانهایت را به هم می فشاری تا.... این درد به درونت مخفی شود.............. صدای درد کشیدنت را او نشنود؟؟؟؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز ... برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتم ....وقتی چشمم به صدف های ریخته بر ماسه های خیس افتاد ...بی اختیار نامت نوشتم.بر ماسه ها.....فقط با اشک....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتي نوشتم عاشقترينم ، گفتي نمي خوام تورو ببينم برات نوشتم كه بيقرارم ، با خنده گفتي دوستت ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی خود تقلا نکن ! سکوت پشت این چشمها جا نمی گیرد ... باران را که سد کنند آبستن سیلاب می شود ! شب را تا عابر نباشی سکوت سرگردان حضور کوچه هاست... چشم بگشایی بالاتر از سیاه هم می شود ایستاد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت ، نگاه ، تو ، من هستم ، تو هم هستی در کنارم اما، سکوت بر لبانت جاریست جاری چون رود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها نرو،این راه رفتن نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با انگشتهای خیس در هوا مینویسم دلتنگم... دلتنگم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه هایم بر سطرهای خالی لحظه ها، فاصله را بر بال های خسته ی پرنده ی خیال سپرده،در آغوش فصل های دفتر دلتنگی هایم رها می شوند. واژه ها و سطرهایی که حالا دیگر نمی دانم به راستی برای که اینگونه عاشقانه می شوند؟ و این "تو " پر معمای سطرهای عاشقانه ام کیست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی چه می داند شاید روزی از روزها دلم برای همین روزهای تنهایی هم تنگ شود، همانطور که الان ، میان تنها عصاره ی باقی مانده از گذشته ، خاطره ها را می گویم ، برای برگشتن به آن روزها دست و پا می زنم . کسی چه می داند شاید سال دیگر این روزها که به سرعت روزهای خوشی ، با همه ناخوشی و بی قید و بندیش می گذرد ، بهتر باشد شاید هم بدتر ... کسی چه می داند رنگ فردا را ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.. طلوع فردا نیز در دلم برای همیشه غروب کرده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هستم و یک قلب تنها ، مثل همیشه.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد ! ببین ! دستانم را ببین چشمان ترم را ببین ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه می کنم مبادا یادم رود که روزی ... زمانی ... آری ... خیال نکن دیوانه شدم ... اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم ! نازنینم ! ما محکومیم... محکوم به زندگی ! و شاید محکوم به مرگ!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای اینجا سرد و سنگین است نازنینم ! دیگر نگو خداحافظ !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .