♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلخی ام را ببخش و باور کن ! باور کن که در زمین صدا به صدا نمی رسد ! باور کن که گم شدیم کنار هم و انگار اینجا زندان ابدی ماست ! باور کن اینجا کنار من ، پر از هیچ های بسیار است ! پر از هیچ های بسیار ! و چقدر شبیه منی وقتی که غمگینی ! و چقدر شبیه لحظه ی گریه های من !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید مقصر اصلی خود باشم ! اگر می نویسم لحظه هایم به مرگ ابدی می روند ! اگر می نویسم سکوت می کنم در این سقوط ! اگر بر این باورم که شانه هايم را گم كرده ام ! و سالهاست لحظه هايم در آيينه ي فردا پريشان مانده اند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران هم اگر نبارد چشمانم همیشه بارانی خواهد ماند دلم را به چشمانم می سپارم اگر هم آوا شوند دلتنگی ها یم را مشق خواهند کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب شعر باز باران را خواهم خواند اما افسوس دیگر نه با همنوایی دوران کودکیم بی درد و سر خوش نه از سر شوق با هم بودنمان شاید امشب میهمان آسمان شوم اگر ندایم را پاسخگو شود و کمی دست و دلبازی کند و دختر حریر پوش را به بدرقه ام بفرستد و من به پاس این مهربانی بی محابا خواهم بارید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بگردم جای تولدم را عوض کنم ببینم کجای دنیا میشود به خاطر یک بوسه زندگی کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانی؟ زندگی ام را با قد و قواره ی تو بریده و دوخته ام !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی چشمانت رامی بندی،نگاهم تنها می ماند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در انتهای کتابی که باد را ورق میزند نشسته ام به انتظار تو شعر ما را در مشتهایش گرفته است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهربان باش تا این درد بی دلهره از تنم رخت برببندد تا نفس به سوی تو می اید ومی رود این استخوان مُرده را بجای دست های تو می فشارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب به نیت پلک هایت و اعجاز عمیق نفس های تبدارت نماز میخوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تو با همه گفتم...... که در تو بمیرم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 37 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .