♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنج انگشت متصل به یک استخوان با روکشی از پوست و گوشت، مگر چه دارد که اینقدر شیفته آنم؟؟ دوست دارم دست هایش را تصاحب کنم ، قطعا شیفته عصب و رگ و سلول نیستم... .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می بینی؟ حتی به واژه ها رشک می ورزم هنگامی که کنار هم ردیفشان میکنم تا به دلت بنشینند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب هایی که حالم خوبه دلم نمیخواد بخوابم که مبادا صبح لبخندم رفته باشه!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کورمي شد دوچشم من ايكاش ...........به نگاه شما نمي افتاد....حال با سالهای بلند من بی تو..چه کنم............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی وقت ها دلم میخواهد اواز بخوانم سوت بزنم لی لی کنم بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد توی کوچه بازی کنم دوچرخه سوار شوم و به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه ... حیف! نمیشود. کودک درونم خسته شده......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی بهانه دلتنگم اما بهای دلتنگی ام سنگین تر از همیشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باور من بر این است که شگفت انگیزترین چیزهادر زندگی کشف انسانی دیگر است که با او روح انسان در گذر زمان ژرفای پر شکوه یافته و زیبا میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گله کن و مرا متهم! من به دنبال رد اتهامات ناوارده نیستم،پس آسوده داوری کنید!!!حساب دل من باشد برای بعد و حرف های ناگفته ام برای روز مبادا.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی نمی خوام آدما ....مولای یا مولای . انت السلطان و انا الممتحن و هل یرحم الممتحن الا السلطان .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تقدیر ... گاهی انقدر سنگین می شود که باید برای به دوش کشیدنش خط بکشی روی تمام واژه های هم ردیفش اما ...هنگام به دوش کشیدنش فقط از یک چیز دلهره دارم : که به اشتباه ، تقصیر را تقدیر بخوانم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم بنویسم :عاشقانه! هم دستم می لرزد ٬ هم قلبم. می خواهم بنویسم : عاقلانه! عقل پوزخند می زند. بعضی واژه ها مدت هاست پناه گرفته اند .مدت هاست از درد این بدعت ها مخفی شده اند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .