♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرفتاری این روز های من صبوری ست... صبوری ٬برای هرگز ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق را نمیتوان پنهان کرد. بلاخره از جایی خود را نشان میدهد. بخصوص چشمها که همیشه گواهی دهنده عشق و اندوه ها هستند ... "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه دير آمدی حالایِ صدهزار سالهی من! من اين نيستم که بودهام او که من بود آن همه سال رفته زير سايهی آن بيدِ بینشان مُرده است..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بروم ؛ بدون هیچ ! بزرگ شوم ، پخته شوم ، بسوزم .... ما ؛ یعنی امثال من ، هنوز تیله های دست روزگارند ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا ، من که گناهي نکردم...پس چه شد؟!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"لئن آقول ما فی قلبی لذابت الجبال"
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .