♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جهان معبدی ست بزرگ درختان شعمدانی های چوبی این معبد کوهها مجسمه های خاموش تو را می خوانم در این معبد انقدر ارام مبادا قدیسانی که در کنار گوساله هایشان به خواب رفته اند بیدار شوند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مزارع توتون را بر لبم آتش می زنم شیطان کوچکی از دهانم بدنیا می آید میز دو نفره و عصرانه ای دلپذیر بر تنش...اوخ جون....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بهانه برای آمدن داشتم تا دهان چمدان را ببندم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی شعریست کوتاه بر وزن تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر آمد تبری خشک به دست داشت هنوز چشم من - با همه بی کسی اش - در پی مهر تبر بود ولی زد و رفت!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .