♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرده ام و تو هنوز نگران چین های پیشانی ام هستی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درختی که احساس می کرد در مسیر کارخانه ی چوب بری قرار گرفته است.... به پهلو افتاد...خشک شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا که می آیم نمازم شکسته تر می شود و زبانم که طعم گس دلتنگی را خوب می شناسد از نوسان می افتد تا نبض ثانیه ضرباهنگ دوریت را محکم تر برسرم بکوبد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلمات درعطش دستهات و لولای نوشتن می گیرند قلم بردار زخمهای چهره ام را بدون دهان بکش و از نگاهم عمق درد را اندازه بگیر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت دگر جان بازی ندارد ..." تو بردی "..زندگی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه کسی سبز بهاران مرا خواست خزان؟خانه اش ویران باد................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت گرم است... مزاحمت نمیشوم اما بدان... حرارت سرگرمی هایت مرا سوزاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میشمارم دانه دانه باران را....... در خیابانهای بی تو............ وقتی آوار می شود............ جنونی که تازگی ندارد.... بر سرم..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با دل بازی میکنم....... بگذار تا ابد بازنده ات باشم.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سفر کرده ای دارم که یادم رفته........ آب پشت پایش بریزم........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم باید یکیو داشته باشه که وقتی نگاش میکنه دلش یه جوری بشه .....!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 1 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .