♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رنج ها جان می گیرند! در آن دوردستها که زمان خود را گم کرده است،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عریان شده شاخه های قلبم بی برگ و راضی شده ام دگر به آرامش مرگ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مقصد کجاست؟ که می بلعد یکی یکی سکه هایم را اسب کوکی و هر چه می تازد به پایان نمی رسد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو تب کردی و من برایت مُردَم غافل از آن قرص تب بر لعنتی که دودمانم را به باد داد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق زورکی نیست به کسی تحمیلش نکن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شک نکن تا از نقطه به نقطه ی تنت عاشقانه نسرایم دست بردار نیستم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزگار همش جرزنی میکند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که نوازشم نمیکنی حداقل بگذار باران دستی بکشد...بر صورتم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شیرین ها مرده اند...سکوت کنید بس است دیگر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بارها سوخته ام - چنان که ماه در دریا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 3 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .