♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر تنها بودم در این اتاق اگر صدای جیر جیرکها نبود....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شادی هایم از آب فرو می ریزند برگونه هایم ودر تنگنای گلوگاهم آزادی خفه می شودبه دستان سیاهی که انگشت بر دماغ خشم می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز در آینه تمرین لبخند می کنم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیابان های خزر با شرجی باران ......بیشتر از همه می فهمد یک نفر را نداشتن چقدر سخت است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر پیر شده ایم با لب هایی شبیه ِ گل های گلخانه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب سگم هم هار شده است...هر چقدر چخش می کنم برایم دم تکان می دهد...عجب....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .