♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه های شهر کوچک است برای گریه های من الف لام میم . . . دارم درد می کشم پس شانه هایت کجاست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رو به دریا که نمی ایستم خیره می شوم به تُنگ تو که نیستی زل می زنم به سبزه یا مقلب القلوب قلبم تیر می کشد و حالم... نه هیچ توپی پرتابم نکرد به سال ِ جدید..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت پا می زنم به پایی که جا گذاشته ای در سنگری که هنوز بوی باروت می پاشد از حنجره ی زخمی پوتینت به آسمان خون گرفته ی شهر.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی ابهامی است بزرگ برای بی دغدغه عاشق شدن.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر خشک است زبان گفت و گو با دریا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی خالی ترازاحساس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا دیوارها دیگر پناه و پشت کسی نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب است مادر! - یا - چشم های من، میزبانِ بالا ترین " رنگ " هاست؟...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا جهالت هست "درد" هم هست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیدی چه شد ؟! بازبی تو دوباره دارد ظهرشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در کلام آخر جا خوش میکنم ...یک تیر خلاص لطفا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی هر چقدر پنجره ها را ببندی هر چقدر که پشت ديوارها پناه بگيری هر چقدر که چشمنت را ببندی بالاخره کسی تو را پيدا می کند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .