♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایی که از تو برای تو می نویسند اما در این میان ، غنیمتی است شگرف. هر روز به انتظار صدایی باید بود . یا در کمین سکوتی . ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در سرزمینم سعی می کنم فراموش کنم عطر اشک یتیم را با میوه های مصنوعی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ام کبود شده زیر چشمهاش ..من شبیه پنجره ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روز مرد هم گذشت ..دریغ از یک جوراب ...تنهایی یعنی همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو آفتاب لب بام بودی! تا به شعر من در آمدی، پریدی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .