♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت میکنم دلم برای خنده هایم میسوزد هوا ابریست و انگار دلم هزار برابر ابری تر میدانم امروز یا شاید هم دیروز یا... از قایق رنگی ات درون آب افتادم و با اشک چشمانت روی گونه ات جاری شدم میدانم اینجا بر ساحل منتظرت خواهم ماند با بادبادک امید اکنون تنها دلم سکوت میخواهد و بس....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قرمزی انار ها همه ،از خونِ دل من است و انتظار ،طعمِ گس اش را نصیب خرمالو های بی گناه کرده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين خانه سرد است ... بي تو !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز تو رفتی خون آشام دلم بیدار شد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی ....توی تخت چیزی شبیه ِ دست های مادر: هیییییییییییچ مرا را در آغوش می بَرَد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می گریختم از لحظه ی شوم عاشق شدن اما افسوس انسان چه آسان به دام می افتد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .