♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخــریـــن روز پــاییـــز است ...قلب بزرگ ما پرنده خسيسي است بنشسته بر درخت کنـار خيابـان در زير هـر درخت : صدها هزار برهنه ، بيدار از تبر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهای اخر آذر مثل پنجشنبه ها ست..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیشگون می گیرم توهماتم را.... آخ می گویند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت که می گیرد دنیا دست به یکی می کند گور دلت را بکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو ... با آخرین جرعه ی یک گیلاس شراب... و بدرود آرام یک سیگار... بر زبان من تراوش می کنی... درست مثل آخرين نگاه مسافري در قطار... و مستي كسي كه ... از هماغوشيهاي شبانه مي گويد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه ی شالیزارها به بلوغ نشسته اند چشمانت را بتابان تا صبح یک قدم بیشتر راه نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشکان از دستان تو آب می نوشند و من از چشمان تو بلندتر گریه کن بگذار صدایت جهان را بردارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت کن بگذار من بگریم تا دریا شوم... فقط تو قول بده غرق نشوی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر روی برگهایی که هنوز به بلوغ نرسیده اند آرزوهایت را می نویسم تا بزرگ شوند برگها و آرزوهايت ......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .