♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از جاهای دنج امروزی برای نوشتن یک پستوی خانه پدری مانده....هوس میکنم بنشینم میان گلدان های حسن یوسف مادرم یا شاید کنار حوض کاشی چین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو شده ام... مثل فرود آمدن باران... میشنوی صدای دلتنگیش را وقتی می بارد؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه،هیچ خبری نبود حتی حادثه ای آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست گمشده ی دریا بود نه اقبال بامداد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بی احساس شده ام که اگر برگردی و ساعت ها مرا در آغوش بگیری دستانم ب دورت حلقه نمیشود...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ آغوشی نیستم خسته ام...همین..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در پیچ و تاب رقص انگشتها و اشک های من گاهی بیابان فاصله ها چقدر تلخ می شود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .