♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فرامـوش کـــن هــرچـنــد میدانم ... آســـان نــیســـت.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خش خش برگ های نارنجی زیردرخت های سیب باصدای زمزمه ی بارون توجاده دلتنگی کنار خزر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی انصاف! این گره با یک نگاه تو هم باز میشد, تمام دندانهایم درد میکند...!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرشب به ماه سلام مي كنم عجيب نوراني شده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر بالا می آورم در هذیان ثانیه های بی عبور...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلدان های خانه ی ما برگ های زرد می دهد و غنچه های پژمرده ای در آنها می روید نمی دانم چه مرگشان شده است خورشید هست ! آب هست ! خاک هست ! شاید آنها هم مانند من تو را کم دارند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل غریبه ها منو نگاه نکن....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دار یا دریا؟ نفت یا باروت؟ سرخ یا قرمز؟ بهترین تصمیمها را عشق میگیرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام......!خسته نبودنت....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .