♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خجالتی شدی ...بیا ...چتر از من ...باران از خدا .....آرام باش مهربان ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نـمـک بــر زَخمـم نَپـاش . . یادَت باشَـــــــــد . . این نَـمـک هــارا از سـَــرِ سُــفره ی دِلِ مَـــن بَـــرداشتی..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندین فصل پیش بود ... دقیقا یادم نیست ! هوس کودکی هایم را کردم وقتی ویار شاخه های مدهوش را در درخت توت جوان دیدم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس می کنم ازهمه بزرگ و از همه کوچکترم ............... بوده ام یا شاید نبوده ام . از همه پیر و از همه جوانم ! می فهمم فقط : عصر این جمعه ............... عصر بدی بود !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوای موسیقی از هرطرف جاری است . هیکلش سنگین است توی دستش قلبی ست هدیه یک نفر هست ! در شکم جایی نیست بچه می زاید ...اوشعر می گوید... انتظارش تلخ است می کند او ناله آسمان می غرد رگبار می بارد : بچه دنیا آمد...تنهایی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میتوانی آری ! میتوانی بیشمار اسم و بیشمار رسم را داشته باشی بیشماران مال همه است مسلما اما مردان تاریخ فقط یک نام دارند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از ارتفاع آسمان سقوط می کنم تا لذت باران بودن را بدانم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گاهی وقتها فقط ازپشت پنجره زیباست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوهها را می آوردم به زیر پایت کوههای دیارم را... میدانی دوستت دارم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم از تو نقشی بکشم...! چشم چشم دو ابرو... تا همین جا کافی است...! می نشینم سیر... نگاهت میکنم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .