♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مي شود پوستم را بكنيد؟ مي خواهم عطر خود را در هوا بپراكنم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ايستاده كنار پنجره تكه اي از ابر پاييزي را بر مي دارم و رويش مرباي آلبالو مي مالم و به آرامي مي خورم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امّید اگر یک دروغ ِ بزرگ هم نباشد امّا ... انگار یک حقیقت ِ ناکارآمد است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش ازخاطره ها لااقل فراموش نشم.........
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 12 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .