♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شکست توی خودش ....به سکوت راضی شد،.... نشست روی سرش ...به سقوط راهی شد...گنجشکک تنها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا می گوید: هر کس بامش بیش برفش بیشتر بیشتر تر می شود ترک های اتاقکم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از پل نامردان عبور نکن بگذار تورا آب ببرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواستم ساحل شوم دریا را کنار زدم که نشد و کبودم کرد، غروب... حالا مانده ام با شن زار های مات و جای پای آب که یادش خروشان می شود و جایش سوزان..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوختنم را می بینی ....در دلت لام تا کام هم آب تکان نمی خورد......مه گرفته است ...مرد بارانی تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم را كج ميكنم باران از تمام شيرواني ها ميريزد...شالی های شمال....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدادم بين برگه های احساس ... مي خواهد نفس بكشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه آوای غم انگیزی دارد خزر امروز .... کاش می شد جامه دان را زیر سر نهاد و مرد!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم.... ×همان که میزنی کافی است× × اگرهم نمیخواهی اجباری نیست به کار×
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان ِ تــــو آرام ترین نقطه ی عالــَـم که خط به خط ِ وجودم را به تلاطم میکشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهای تو مهربانترین دست دنیاست و موهای من طاقت این همه خوشبختی را ندارد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای گرفتن بعضی چیزها یک آدم کم است, یک خدا می خواهد!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 18 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .