♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقت رفتن است ... سفر یا سکوت ... نمی دانم می گذارم لوله ی تفنگی روی شقیقه ام تا درماندگی ماشه را بفشارم در بغل مضطرب انگشتانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو رفته ای ... و در حس سبز پنجره ها ... نگاهی نمی روید ... من از کدامین بهار ... آخر از کدامین بهار با گلهای سرخ قالی سخن بگویم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو گفتم ... با یک پنجره زیستن ... رؤیای کودکانه ی دستی است که بزرگ شده است ... یک خانه با یک پنجره همیشه تنهاست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدا؟ سکوت رطوبت...خزر..مه .... خیس شد چشمانم در هجوم آستیگمات نت های خونین به دهلیز چپم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تماشا کن این لحظه رو ...چشام خیس نبودن توست.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم به چشم های تو وابسته میشوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو عطر سیب وگلابی ..تو حس بهار نارنج خزر ........در عطش باران ....راستی تو چقدر نفس گیری لعنتی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داریم میریم پارک جنگلی .....ای جون ....کباب ...مش...قلیون ....بلال ....اسب سواری ......جاتون خالی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....این همه گرگ چرا به دل شقایق ها شلیک می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام کاش یک لالایی می گفتی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سه تاری خریدم گذاشتم گوشه دلم تا وقتی که پیر شدم برایم گریه کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز خزر... شاد نبود لاک پشتی به پشت افتاده بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از آخرین باری که به "نام " صدایم کردی ، هیچ پرنده ای از کوچ برنگشته است ؛ جز پرستویی با چشم هایی سالخورده !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .