♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمیشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیاهی جورابم را می پوشم اندوه کلاهم را ... آویزانم به آوازی نا تمام حالا که زیباترین ساعت شهر هستم وقت قرار های بیهوده..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تصوری از آینده وقتی میریم ادامس خرسی بخریم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حیف نیست تو دنیای به این زشتی زیبا باشی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا می فهمم وقتی شاعر می گوید : "سردم شده و از درون میسوزم" یعنی چه !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قول مي دهم... هيچ نمي گويم... نمي گريم... فقط همين يك بار... فقط همين امشب... بوي باران...بوي تو... و بوي چتري كه هيچوقت باز نشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام نام های تو بودم تمام خواب های تو... که می نشینی در من قدم می زنی در من... بامن چه کار می کنی زلیخا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمی تاریک نیمی روشن نشان به آن نشان که تو نیستی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکان کوچکی چای سنگین .... زیر سیگاری پر...خودکار بیک... کاغذی پر از گدازه ی شعر...کنار خزر....شرجی ست....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .