♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گردسوز روشن می کنم و زُل می رنم به دانه های انار و ذکر تو را می گویم: "یا تــو"... این است، آیین امشب من در سه شنبه آخر سال...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را که پس بگیرم، دستی تکان می دهم، برای مردم شهر. و با خیالی راحت، به بلوغ میانسالی ام، می اندیشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در کمین یک اتفاقم در کمین تو چون کفتری در کمین پشت بام پر از ارزن تو مرا دریاب یا به دندانم بگیر بسان گربه ئ ملوس با خود ببر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آیینه قضاوت نمی کند فقط می گوید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت تنها بالشی است که وقتی سر بر او دارم کابوس نمیبینم . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روباتی کوچک برای پاک کردن نمایشگر تبلت و موبایل
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایستاده ام در آخرین ایستگاه مسافرها همه ،کبریت اند چمدانها همه ، باروت شمارش معکوس .......من می ترسم می ترسم می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بخند کودک همسایه...من اندوههای زیادی را دیدم که سر پیچ همین خیابان چشم انتظار بزرگسالی تو هستند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فراموشکارترینم ..اما چیزهایی هست که هرگز از یادم نمی رود چیزهایی کوچک خیلی خیلی کوچک مثلا لکه ای روی پیراهن تو . ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریخت ... بی آنکه در انحنای بلند چشمانش پژواک هزار باره ی نگاهم را چشیده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نقـــــاش شــدن نقـــــــاشـی کــردن رنگــــــــــــــ هـا را بـر روی ِ بــــوم نقــــاشـی ات رقصـــــــــانـدن هُـنــــــ ــــر می خواهـــــد خندیــــــــــــدن لبخنـــــــــــــد زدن به وَجــــــــــــــــــــــــــــد آوردن ِ انســـان هـا تا اوج ِ یک خنـــده....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .