♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من اینجا منتظر کسی هستم که منتظرم نیست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه گنجشک را آشیانه و باد شد مرا قرار و پیچ و تاب زلف تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش مثل بارانهای شمال بودی دیر و زود داشتی سوخت و سوز اما، نه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتراف میکنم آنقدر خیره به دستانت بودم که چهرهات یادم نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار انسان جمعه ها می میرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آینه هم ... فاصله ام را با خود َم دو برابر کرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو زنده گی خیلی عادی است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی هزار بار آرزوی ِ زنده گی می کنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودَم را گذاشته ام جای ِ تو ... ، چقدر خالی است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دکارت یک چیزی برای ِ خودش گفته که " می اندیشم پس هست َم ... " ، نه آقا جان ... ، فلسفه ی ِ وجودی این است : گریه می کنم ... پس نیستی ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 14 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .