♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از یک جائی به بعد آدم دیگر نمی رسد ... ، فقط راه می رود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایستاده مُردن همیشه جائی اتفاق می افتد که در آنجا عدّه ی ِ کثیری لم داده زندگی می کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی دلتنگی ها بدجور غریب اند ... ، غریب مثل ِ ویار ِ باران ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا باید به عشق واحساس پاک ت خیانت کنی ...تا دنبالت بگردند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من میان حجم اینهمه تنهایی اسیر شدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از شما نیستم شما که عاشقیتان پیوند خورده با غرورتان و ... چه تحقیر میشوم آنگاه که احساسم خونین میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حسی غریب دارم حس گم کردن رکیک ترین کلمه در اوج نفرت و خشم و دردی است که سراپای وجودم را مبتلا کرده....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بودنت هنوز مثبل بارونه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت دیوار حیاط خانه پدری درون زمین بازیای که از صبح تا شب صدای بچه محلهایم نوید شادی میداد حال، خانهایست که هر صبح استاد رضا، قصاب محله، برهای درونش سر میبرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، رانده شدم، از بهشت به خاک، از خاک به سردخانه، از سردخانه به هیچ…….. …….هیچ ………..هیچ.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم به راه هیچکس نیست، چشمانم... الّا تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از میانِ آب و آینه، گذشتم برای تو... بنگر مرا که چه خوش، می خرامم برای تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از یه جایی به بعد صدات برمی گرده به خودت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 20 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .