♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز به قهوه خانه ساحلی رفتم ......کنار خزر....گفتم همیشگی عمو شعبون ...دوسیب وچای شمالی...گفت ....ها علی رخ باختی عمو....سکوت کردم ...به خزر نگاه کردم...سکوت کرد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در جست و جوی تو در این شهر آواره مانده.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نزدیک آمدنت که می شود دستی می کشم بر چروک پیشانی و اخم پنهان ابروها چین های پیراهنم را صاف می کنم شاید باز شود دلم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردم چه می کنند که لبخند می زنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم به شمردن ثانیه ها عادت می کنم به حرف هایی که فقط خودم می دانم ، زمان را نمی فهمم کلمات را هم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کبریتها درختان کوچکی هستند که سرشان درد می کند برای سوختن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه وقتی شب شود ، آسوده خاطر می شوم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .