♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در نمي آيد از ماتم؛ استخوان شكسته.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنگلی که آتش گرفت خانواده ي من بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عوض شده ام مثل تو مثل روزگار آنقدر که دیروز آینه سری تکان داد و گفت: تو دیگر آن سکوت قدیمی نیستی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حافظ را تفال زدم....در پاسخ من عشق تبسم زد و فرمود : کوتاهی من نیست ، تقاضای تو بالاست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی شک شعر بهانۀ زیستن من است و انگار بی وجودش مرگ ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر دست به دامان سرنوشت شوم؟ که اتفاق قشنگ مرا رقم بزند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها ! دارم فقط کابوس می بینم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگشبی ناگاه خوابم خواهم برد ..سحر اما در برزخ بر می خیزم بی که دنیایی بی که بارانی و امواج رهایی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خلوتم خالي است از شادي...زندگیم پر از سکوتی ست پر تشویش..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست من نيست آمدوشدنم؛ چارهاي نيست، جز گذر چه كنم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رقصان می آید چون طفلی بازیگوش در گوش برگها می خواند و آرام می رود و هیچ گاه نمی بیند اندوهِ زردی جنگل را پس از عبورش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رُز های سوخته ی قرمز .... شکلات سیاهِ تلخ تلخ تلخ پایانِ جشنِ دو نفره ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تزریقت می کنم هر روز در رگهایم اگر چه درد دارد، امّا نئشگی هایش تسکین بکری ست این بیماری مزمن را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در گلویم مدت هاست برگ های پاییزی خش خش میکنند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 12 ساعت و 39 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .