♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يكباره روي زمين غلتيدند دانه هاي كوچك باران. تسبيح يكي از فرشته ها پاره شده بود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگي رودخانه اي ست كه به هيچ دريايي نمي ريزد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل شیشه باید شکست...تا شنیدن رگ احساست را...بشنوی و باور کنی که به جای خون اشک غم در گوشه قلبت جاریست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه بوی تلخ بادام سوخته می دهد بوی نبودنت و شهر بوی تلخ ترین خیال های عصر خدایان ناپدید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در آخرین سراسیمگی بزرگ آسمان دست به دعا برداشته ام شاید که بارانی دوباره یکی کردن چترهایمان را ترانه کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جان می دهم میان این صفحات خالی خودم را می زنم به آن راه به کوچه های بی خیالی گم می شوم میان خانه های سر به فلک کشیده حسرت به بن بست می رسم دست در دست دیوار می میرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فراموش می شوم به سادگی آبی که ازیاد برده است چشمه ای که روزگاری عاشقانه از آن جوشید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای افتادن قطرات اشک را می شنوی یک نفر همین دور و بر ها خیالش ابری است یک نفر که چشمانش به چشمان من می ماند به قول آن طرف دور تر ها چشمانش شور می زند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم هایم بی سو مانده اما تنم هنوز از بوی تو برق می زند هیچ غریبه ای برای ساده بودن های من جز دست های بی خیال تو دلیلی نیاورده هنوز...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .