داداِ جوجو
زندگی مثله تخم مرغ شانسیه! شکلات شیرین، خوشمزه و هوس انگیزی که برای هر کسی یه توشه و کادویی داره. بعضی اوقات این کادو جذابه و بعضی اوقات به درد نخور. گاهی آن قدر سخته جور کردن اون قطعات و بعضی اوقات ساده و راحت... اما نمی دونم چرا بعضی اوقات اون شکلات شیرین و خوشمزه، تلخ می شه... تلخ مثله اسپرسو! تلخیش بیشتر هم میشه وقتی درونش خالیه... خالی مثله کف دست من... مُشت دستمو باز می کنم...خوب نگاهش کن...
داداِ جوجو
حیف ، حیف که این چنین هوس دنیا بالهایم را آتش می زند... معبودم دگر بالی ندارم که عاشقانه به سویت پرواز کنم.... درونم آتشی برپاست ز فراقت....
داداِ جوجو
چشمهایم را می بندم و روح را از قفس تن آزاد میکنم و آنقدر سبک می شوم که حد ندارد.. اما حیف که این لذت هم دوامی ندارد ... يادِ تو همه چيزو برام حرام كرده
داداِ جوجو
یکی بود ... یکی نبود ... اونی که بود، بی خبر از غم دل کسی بود که، نبود ... زیر این گنبد کبود ... کسی بود که غمی داشت ... نه، نه برای خودش ...برای کسی که خیلی مهربون بود،اخه این مهربون دیونه بود . خوب دیونه هر کاری ازش بر میاد ... اول اینکه میتونه به خودش به دلش اسیب برسونه ولی اونی که نبود چکاری میتونست انجام بده ، اخه نبود ... کسیم که نباشه جز غم خوردن کاری ازش بر نمیاد ... مث کسی که دار فانی رو ودا گفته و دستش از دنیا کوتاه . اخه اون دیونه که بود ...نمیخواست اونی که نبود،فعل بودنو صرف کنه ولی طفلک بدجوری داشت فعل غم خوردنو صرف میکرد ... حالا فکر کن غم نبودن و غم اون دیونه چه کاری میتونه بکنه ... حان!!!؟ اره،درست حدث زدی اونی که نبود مث اونی که بود ،دیونه بود... بقول " اخوان ثالث "... چه کنم که مرثیه خوان دیوانه دل خویشم
داداِ جوجو
خدایا کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرارنده تا شب های دلتنگیش برای ما باشد و روز های خوشش برای دیگری...
داداِ جوجو
این روزهای آخر سال که همه جا پر از حال و هوای عید است این روزها که بندهای رخت اکثر خانه ها پر از ملافه های سفید و رنگی و پشت بامها پر از قالیچه های شسته و تمیز است..این روزها که دانه های گندم و ماش و عدس جوانه زده توی ظرفهای رنگارنگ چیده شده..این روزها که یکی یکی بساط ماهی فروشهای قرمز توی خیابانهای شهر علم می شود...این روزها که آفتاب گرم و بی حال آخر اسفند میخورد به شانه های پیرمردهای لم داده روی صندلیهای پارکها..و گاهی هم باران ریزی می بارد که حس خوبی در دل آدم قلقلک میدهد....... خلاصه این روزها که همه چیز بوی بهار می دهد دلم میخواهد خانه تکانی کنم در زندگیم در دلم..در همه چیز...دلم میخواهد یک چیزهایی را از خانه دلم بیندازم بیرون و دیگر برایش جایی نگذارم که سال آینده دوباره بخواهد توی دلم وول بخورد...
داداِ جوجو
عشق و دوست داشتن دو كلمه مترادفن كه در جاهای مختلف به صورت مجزا برای ارضائ شدن یه حس خوب بكار میرن شاید تفاوت این دو واژه در این باشه كه دردوستداشتن طمع نیست و در عشق حرص رسیدن و مال خود شدن هست یا شاید بشه گفت برای ما عشق مقدس تر از دوست داشتن هست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط موبایل توسط
داداِ جوجو
توهمات ذهن ...يه عاشق ...!!!
داداِ جوجو
...آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي... راستي شعر مرا مي خواني ؟ ...
داداِ جوجو
منم غباري به كوي تو... منم كه مستم به بوي تو// من كه در دام هلاك افتا ده ام... من كه چون اشكي به خاك افتاده ام
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلهمچنین