damla
اینهمه دیوار نساز نیازی نیست وقتی نباشی همهٔ دنیا برایم زندان است اینهمه پل پشت سرت آوار نکن وقتی نباشی همه پل ها هم که سر جایشان باشند من مقصد و مقصودی ندارم برای پیمودن و رسیدن فرقی نمیکند کنارم باشی یا دور و دست نیافتنی از پشت تمام این دیوار ها و از پس تمام این پل های ویران شده من هنوز هم میتوانم دست سایهام را بگیرم و با یادت قدم بزنم هنوز هم میتوانم هوای تو را در هر دم و باز دمم نفس بکشم من وامانده در میان تمام این دیوارها و از پس تمام این پل های ویران شده هنوز و همیشه میتوانم تو را دیونه وار دوست بدارم
damla
دلي که از بي کسي غمگين است،هر کسي را مي تواند تحمل کند.هيچ کس بد نيست. دلي که در بي اويي مانده است،برق هر نگاهي جانش را مي خراشد. اما چه رنجي است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است ...
damla
بگی نگی این روزا بازم خیلی دلم تنگه برات بدجوری تنهام دوباره بی تو با اون رنگ چشات بگی نگی چند وقته که دلتنگیام زیاد شده باز هوای تو رو دارم بهونه هام خیلی شده بخوای نخوای دوست دارم بیای نیای منتظرم بگی نگی دق میکنم اگه تو تنهام بذاری کاشکی تو گرمای نگات بغض یخیمو بشکنم حس بکنم که عاشقم شاید که باورت کنم تو لحظه های خستگیم سر روی شونت بذارم تو اوج بی کسیم نیای به گریه عادت میکنم
damla
تو تنها آرزویم بودي......گذاشتي رفتي من ماندم تنهای تنها.....
damla
کاش ميفهميدي زندگي بدون تو يعني مرگ تدريجي.........
damla
توسط فید
امكان اجراي بازنشستگي پيش از موعد فرهنگيان
damla
مستی بهانه کردم وچندان گریستم تاکس نداند که گرفتارکیستم یارب چه چشمه ایست محبت که من از آن یک قطره نوش کردم و دریا گریستم
damla
توسط فید
«زيست نامه فردوسي» در پيكره داستاني
damla
باز ای باران ببار بر تمام لحظه های بی بهار بر تمام لحظه های خشک خشک بر تمام لحظه های بی قرار باز ای باران ببار بر تمام پیکرم موی سرم بر تمام شعر های دفترم بر تمام واژه های انتظار باز ای باران ببار بر تمام صفحه های زندگیم بر طلوع اولین دلدادگیم بر تمام خاطرات تلخ و تار باز ای باران ببار غصه های صبح فردا را بشوی تشنگی ها خستگی ها را بشوی
damla
بازامشب جلوه بخش بزم مستانم چوشمع درمیان سوزوسازخویش خندانم چوشمع رقص مرگ است اینکه می پیچیم بخودازتاب درد کس چه می داند که می سوزد تن وجانم چوشمع باکه گویم دردبی درمان خودرا زانکه من درمیان جمع تنهاوپریشانم چوشمع اشک گرم وآه سرد و روی زرد و سوزدل حاصل عشقندومن این نکته می دانم چوشمع باخیالش بانگاهش بافراقش باغمش گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانم چوشمع بسکه باشب زنده داری های خودخوکرده ام ازنسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع گفتمت ازسوزوسازعشق ننشینم زپای تاوجودی باشدم برعهدوپیمانم چو شمع
damla
توسط فید
بنام واقع گرايي سياه نمايي ميكنند