damla
خداوندا... پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
damla
دلم تنگ می شود چشمانم باران میخواهد.......... خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!! فرو دادن این همه بغض روزه راباطل نمیکند؟؟؟؟
damla
این شبها چشم های من خسته است گاهی اشک گاهی انتظار این سهم چشمهای من است
damla
فرياد من از داغ توست بيهوده خاموشم مکن حالا که يادت ميکنم ديگر فراموشم مکن همرنگ دريا کن مرا يکبار معنا کن مرا
damla
تنهاییام دیگه تنها شدن هر لحظه ام بی تو شدن بغضی گلومو بسته است عشق دیگه افسانه است
damla
صدای سرو غم در انتهای کوچه غم دلم را سوی تاریکی صدا کرد. فاصله من با تو به وسعت چند کوچه درازه چند کوچه باریک توی یک خیابون بلند کوچه ها اگر چه نزدیکن به هم ولی باز فاصله ادماش خیلی دوره جوری که راه رسیدن به تو یه جاده است خیلی دراز خیلی دوره هرچه قدر میری ولی نمی رسی ته کوچه معلومه اما اونم خیالی ولی تنها توی این کوچه من دل من با عشق تو رویایی
damla
نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، درک کن چه حسی دارم ، همیشه میمانم مال تو... کاش میشد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار... هر گاه نیستی و دلتنگ توام نامت را در دلم زمزمه میکنم ، اینگونه است که آرام میشوم ، دلم را راضی میکنم و اینگونه روزهای دلتنگی را سر میکنم دلم به سوی آسمان دلتنگی پر میکشد در میان میگیرد یاد تو را ، درد دل میکند با خاطره هایت ، تکرار میکندحرفهایت ، حرفهایی که تو همیشه با دلم در میان میگذاری ... نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای دور شوم از تو ، نشسته ام بر روی ابرهای خیالت ، و در رویاهای تو سیر میکنم آسمان دلتنگی ام را.... نه عزیزم نمیتوانم لحظه ای در فکر تو نباشم ، هیچگاه فکر نکن که در حال فراموش کردن تو باشم درست است که روزها میگذرد، چه زود آسمان تاریک امشب ، روشنی فردا میشود اما نمیگذرد ، نمیگذرد ، نمیگذر هیچگاه آن عشقی که در قلبم نسبت به تو دارم ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود ، تمام نمیشود هیچگاه آن احساسی که به تو دارم... هر چه دوست داری از من بخوا جز فراموش کردنت ، اگر میخواهی بروی برو اما من هستم ، آنقدر میمانم تا ماندنم مرا یاری کند ، تا دوای
damla
از عشق که میگی دیوونم میکنی به سوی زندگی روونم میکنی از عشق که میگی حرفات شیرینه هر یک کلمه اش به دلم میشینه حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی میدونم نمیدونی . میدونم نمیدونی زود به بن بست میرسه عاشقیا وقتی که هجوم آورد خستگیا عزیزم فردا پشیمون نشیا با همه عشقا و دلبستگیا با همه عشقا و دلبستگیا تب تند عشق تو باعث دلواپسیه به دلم افتاده در طالع من بی کسیه بذار تا به حرفای قشنگ تو تکیه کنم عشقو با رنگ حقیقت به خودم هدیه کنم حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی با حرفات داری سنگ میزنی
damla
بغض یعنی نرو! بفهـــــــــــم . . . !
damla
بیا آخرين شاهكارت را بيبين... مجسمـه اي با چـشمانی باز... خيره به دور دست شايد شرق شايد غرب... مبهوت يك شكست... مغلوب يك اتفاق... مصلوب يك عشق... مفعول يك تاوان... خرده هايش را باد دارد ميبرد... و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته... بيا آخرين شاهكارت را بيبين... مجسمه اي ساخته اي به نام «من»
damla
«تو همانی که در تارترين لحظه شب راه نورانی اميد نشانم میداد» تو همانی! تو همانی که در آن لحظه تلخ همه منيتم را بگشود تو همانی! تو همانی که مرا در پس اين اندوه ها نه رها کردی و نه خنديدی تو همانی! تو همانی که شبم را که برايم غمی از بار گران بود به تماشای نگاهت ودر آن دهکده چشمانت بويی از برگ گل ياس نشاندی و همه وحشت و تاريکی را که همه در اين نگاهم جريان بود،گسستی و بدان ريشه اميد بکاشتی تو همانی!
damla
دلتنگ میشوم... چشمانم را روی هم می گذارم بلکه یادت را فراموش کنم... تو بگو دلکم مگر میشود یک عمری را فراموش کرد؟