damla
اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرتخواهی کنم هی میگفت مینا جان تویی؟ هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد. چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون دریغ نکنیم!
damla
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی .. نترس! تو برنده ای .. آخه خدا همیشه دوتا دستش برای تو پُره ..
damla
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم،تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی چگونه !؟
damla
ای کاش سیرتت هم به اندازه شعف نگاه من به صورتت زیبا بود
damla
بعضی چیزها را " باید " بنویسم نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " برای اینکه " خفه نشم " همین !!
damla
می گویند یک مهمان ناخوانده به زندگی ادم وارد می شود که در نزده داخل می شود می گفتند مواظب این مهمان ناخوانده باش که به زندگیت وارد نشود وگرنه زندگیت را ویران می کند.خیلی کنجکاو شده بودم که این مهمان ناخوانده کیست و چیکار می کنه.یک روز احساس کردم که یک مهمان ناخوانده کنج دلم خونه کرده اول ها برایم تازگی داشت.ازش خیلی خوشم امده بود و هر لحظه با او بودم و تنهایم نمی گذاشت.بعدها اشوبی به پا کرد که زندگیم را بهم ریخت.نه خورد داشتم و نه خواب خواهش کردم.التماس کردم.بحث کردم.جنگ کردم. تا از کنج دلم بیرون برود نشد. اخرش دلم را ویران کرد و رفت.بعد ها فهمیدم که اسم این مهمان ناخوانده کیست و کارش چیست........عشق....عشق.
damla
خواستم با تو باشم نخواستی خواستم مونس و یارت باشم نخواستی خواستم در زندگی هم قدمت باشم نخواستی خواستم برای همیشه در کنارت بمانم نخواستی خواستم هم گام و هم نفس روزهای تنهاییت باشم نخواستی خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی خواستم به یادگار قلبم را تقدیمت کنم نخواستی ....نخواستی هر چه را خواستم نخواستی
damla
نمی دانم چرا کسی ترانه هایم را زمزمه نمی کند و من ناگزیر در بلند ترین ایستگاه ارزو ترانه هایم را در تنهایی مرور می کنم
damla
در فراق دوست نالان مانده ام تک درختی در بیابان مانده ام نیست ابی تا مرا جایی دهد چون سرابی خشک و عطشان مانده ام که ام ؟که ام من؟جاده و مکان من کجاست برگ زردی خشک و رقصان مانده ام.
damla
فکر می کنم عشق یک پرنده است یک گل است یک ترانه است یا خنده های کودکانه است. هر چه هست جاودانه است.....
damla
تو که نیستی که ببینی که نگاه مبهم تو توی لحظه های غربت چه سکوتی کــــــــــــــرده بر پــــــــــــا
damla
بیا که من هنوز یارتم با اه سینه سوز یادتم شب یادتم و روز یادتم فدات شم یادتم بیا که جز تو یار ندارم صبر ندارم قرار ندارم به هیچکی جز تو کار ندارم فدات شم بیا که دل اروم نمیشه غمم بی تو تموم نمیشه میخوامت اما روم نمیشه فدات شم تو مثل عمر من میمونی عشقمو تو چشمام میخونی من میدونم که تو میدونی فدات شم
damla
« شراب عشق » مِی ننوشیده گرفتار شدم خراب صفای دل دلدار شدم این چه مهریست که افتاده به دل مِی ننوشیده گنه کار شدم ساقی این مجلس گر لیلی باشد مِی نمیخاهد خودم مست شدم این پیمانه که لیلی پر کرد زعشق خوردم چو مجنون دیوانه شدم
damla
بوسیـدش .. حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین ! ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده ! بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه ! ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ! ببـوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون

14 سال و 4 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 52 دقيقه قبلجااااان
14 سال و 4 ماه و 11 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبل