دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

damla
زن - مجرد
امتیاز: 1587

دنبال‌شدگان

(102 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(295 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

damla
damla

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیری تندتر بدود تا طعمه او نشود و شیری که می داند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست شیر باشی یا آهو، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش.

این ارسال را بازنشر کرده است.
damla
damla

دوبـــاره دعـــوایشـــان شــــده بــــود مـــرد اصـــــلا حـــرف نمــی زد زن میگفت:آخـــر نمی گـــی مــن چطور بـــاید خـــرج خــونـــه رو در بیــارم؟ ببین دستــام رو ، ببین عــروسـت شــده نــظافـت چــی خــونــه همسـایـه هـــا. مــــرد پاسخ نـــــداد ، زن چــــادرش را کشیـــد جــــلوتــــر . دوبــــاره زیــــر چشمــــی بــــه اطـــــراف نــگاه کــــرد ، کســی نبـــــود جــــری تـــر شد و گفــت:ایـــن هـــــم از شــازده بــــــزرگت کــه مـــی گفـتی درس خـــونــــه ، آقـــــا دوتـــــا تجــــدیـــد آورده تـــــازه مـی گــــه همـــه معـلم خصـــوصــی دارن منــــــــم میخــــــــــوام. مـــــرد ساکــت بــــــود ، زن خنــــدیـــد و گفـــت: یــــه خبــر خــــوب هــم دارم ، بــــرای نـــرگس خــــواستگار پیـــــدا شـــده ، کــــاش بودی و مـــــی دیـــــدی. و بعـــــد یــــک قطـــره اشــک از چشــــم هـــایش جـدا شد ، جـــــوی بـــــــاریکــــــی روی صورتش کشیـــد و ..... یــــــــواشکی افتــــــــاد روی سنـــــــگ قـبــــر...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
damla
damla

@☻♥☻ hoshyar alan ☻♥☻ معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .

damla
damla

کم کم جوونی مون هم سر هیچی داره میگذره...

damla
f5981fa2e9a554bcf3b2f2b677a1d135-425 damla

به سلامتی دختری که خنده و شوخی ها و لوس بازی هاش..... فقط واسه عشقشه با پسر غریبه شوخی نمیکنه، نمیخنده.. میدونه عشقش اذیت میشه با این کار...

damla
1372661348343826_orig.jpg damla

دل است دیگر... گاهی هوس میکند... . مشهد باشد و خودش گنبد طلا باشد و خودش صحن باشد و خودش پنجره فولاد باشد و خودش باب جواد باشد و خودش دل بدهد... سعی بین این دو کند گاهی نگاه به این سو و گاهی نگاه به آن سو گاهی حواس ش پرتِ گنبد شود گاهی با کبوترهای صحن پر بکشد... . دل است دیگر...هوایی میشود گاهی

damla
ac2b474cd6d8af73dbad0b08279f1173-425 damla

...

این ارسال را بازنشر کرده است.
damla
damla

سرعت سایت خیلی پایینه اعصاب کشیه والاه................

damla
damla

چه مهربان شده دوباره چشمانت،ای نگارمن... به سان پرنده ای که به نزد صاحبش بازگشته ،دوباره نرگس چشمانت از آن من شده اند... گمت کرده بودم در آن همه شلوغی و ازدحام ... و باز هم سفری آغاز شد... و باز هم معجزه ای شد برایم و برایت از جانب حضرت دوست... چه سخت بود هنگامه ای که بودی اما بودنت را توان دیدن نداشتم که تو خود میدانی چرا؟!!! و چه شیرین است اکنون،قصه اعتماد و باور... یارا! بیا و نجوا کن در گوش هایم،دوباره آهنگ عشق را،با طنین دلنشین کلامت... دلم دوباره پرواز میخواهد... پروازی از جنس عشق و وصال...

damla
damla

به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه. می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه. می تونه تو یه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچس باشه. می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه! می تونه برای هرکس مفهومی داشته باشه! یا هر رنگی داشته باشه. می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ... می تونه به رنگ قرمز یا به رنگ... ولی من یعنی بهتره بگم ما معتقدیم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه! بله سبز و همیشه سبز!

damla
damla

اسمانت چه رنگی است مدتی است در هوای بی خیالیت به سر میبرم نه بویی استشمام میکنم نه رنگی را میبینم و نه چیزی را حس میکنم دلتنگی را غم را سوز و گداز دل را همه را از یاد برده ام چه هوای سنگینی است تحملش به صدباره اسان تر است گامهایت را اهسته تر بردار بگذار رفتنت را تنها شدنم را و اسمانی که همیشه ابی بود ببینم ای کاش ،ای کاشهایم نبودی به چه حدی تنهام ارمان من زندگی عشق و در اخر اسمانم مرد بی رنگ ترین اسمان از ان من است دعای هر روزم اسمانی همیشه ابی برای توست بگذار تنهاییم را در دوری محال جشن بگیرم تا هیچ چشمی به حسادت ننگرد ارزو خواهم کرد از یاد برده باشی همه ی انچه که دل روزی صاحب ان بود

damla
damla

من شکستم تا تو بیش و من چنان هم کم شوم من بریدم تا تو وصل و من خودم کافر شوم بیش تو کار دل دیوانه را دیوانه کرد هم سجودت هم نمازت همچو بت ویرانه کرد در سرای تنگ خانه این دل تنها شکست ای دریغا دل که بر پایت نشست صبح دم اشکی فرو ریخت از ماهتاب جانمان اخر ای وصل و ز من هم دور تر بی خانمان در سرم شور تو دارم در دلم ویرانه ها خوش تر از بویت ندیدم این کجا، افسانه ها باز هم صبحی دگر امد ببین تنها شدم با دل و فکر و خیالت تا کجا بر پا شدم

damla
damla

دیگر دستی برای نوازش دستان سرد و زخمیم نخواهد بود دیگر اغوشی باز نیست برای در برگرفتنم تو نیز سخت بکوب جهان را خموش عشق را گور پیاله ی آبم را تهی و مرگ را پیش فراخوان چقد امروز دلم تنگ است به وسعت گور عشقم به سردی چشمهای بسته ات و با یاد تمام واژهایی که تو را احساس میکردم در این سرما سخت پژمردم

damla
damla

کسی باور ندارد مرا کسی باور ندارد حرفم را کسی نمی فهمد دردم را به همین سادگی انکار شدم از دنیای آدمها... من روزی خواهم مرد خواهم کشت خودم را دنیایم را رویاهایم را من رو به زوالم من رو به پایانم باور نداری نه...؟؟؟ خواهی دید به همین سادگی در همین حوالی با همین پوچی.... خواهی دید!

damla
damla

خوشبختی نداشتن مشکلات و نبودن سختی ها نیست برای من خوشبختی یعنی با تمام اطمینان و همه باور تورو داشتن بدون شریک بدون رغیب با همه ی امید .... برای من خوشبختی یعنی همینجا که هستم نه تشویش دیروزم برای من خوشبختی یعنی با تو و برای تو زیستن نه با حسرت یک عادت بی ثمر سوختن برای من خوشبختی یعنی صادقانه و بی مهابا با تو راز دل گفتن نه ترس و وحشت برملا شدن یک حقیقت چه قدر انتظار کشیدم ... برای رسیدن به این آرامش چه احساس نابیست برایم صاف و ساده صادق و بی دغدغه بی هیچ رازی بی هیچ ناگفته ای سبک بال تر از همه ی عمر... زندگی چه قدر زیباست برایم..