damla
دلم یه قایق می خواد پر از ارامش یه قایق که بره و بره و تن سردمو با خودش ببره تا جایی که همه دنبالم بگردن و دلشون واسم تنگ شه بگن اگه بود میزاشتیم اون گلای تو باغچرو اب بده من حالا یه قایق پیدا کردم ولی یه مشکل داره قایق ارامش من پارو نداره!!!!!!
damla
راز چشمانت را هیچ کس نفهمید ولی من امروز رازش را فهمیدم راز چشمانت رفتنت بود ...
damla
گفتم زندگي چند بخش است؟؟...... گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟....... گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟...... گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد
damla
سخــت است ببـــآزی تمــآمـِ احـسآسِ پآکــَت را و هنــــوز نفهمـیده بآشی اصلــــا دوستـــَت دآشــت؟؟؟!!!
damla
عثمان بن حنيف انصارى در حكومت على عليه السلام فرماندار بصره بود. يكى از خانواده هاى محترم شهر، او را بمجلس عروسى دعوت نمود، فرماندار آن را پذيرفت و در مجلس وليمه شركت كرد. مدعوين همه از ثروتمندان و متمكنين شهر بودند، و از محرومين و تهيدستان كسى در آن مجلس دعوت نداشت . سفره رنگينى گسترده شد و فرماندار و ساير مهمانها در كنار آن نشستند و صاحبخانه با غذاهاى فراوان و رنگارنگ از فرماندار بگرمى پذيرائى كرد. خبر اين مجلس مجلل ، به على عليه السلام رسيد. نامه تندى به فرماندار نوشت و عمل او را اين چنين مورد انتقاد قرار داد: وم ظننت انك تجيب االى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. (12) من گمان نمى كردم كه دعوت مردمى را براى صرف طعام اجابت مى كنى كه فقير و محرومشان را ميرانند و غنى و توانگرشان را ميخوانند.
damla
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم .
damla
کاشکی کسی از اون دورا به داد من می رسید. عشق فرموش شده ام رو دوباره پیش می کشید. از اون نگاه تلخت میشه یه ارزو ساخت. میشه رو بال بارون رنگین کمون عشق شد. تو اوج بی کسی ها دلواپس سحر شد. کجایی که ببینی اینجا هوا بارونی شد. امشب اگر نیایی بی تو برام زندگی؛ سرد میشه مثل ابر ها اما کجایی ببینی دلم بی تو بی قراره ای بی وفا یه زره گریه کن واسه این دل بی چاره وقتی که تو می خندی اگرچه خیلی دوری ولی صدات میرسه اخر قصه هایی سردو گرم زندگی بی تو معنی نداره تا زنده هستم با تو ام همیشه ولی من میدونم این مشکله نمیشه اگر چه من دیونتم میدونی .ولی به روت نمیاری میدونم از ته دل یه آرزویی کردم. شقایق و قاضی و داور کردم تو دل گفتم اگر تو مال من بشی همیشه !!؟؟ دنیای من؟عمر که سهله اونی که به پات میمونه جونمه همیشه
damla
صدام کن ای اسر رویا صدام کن که دلم خیلی خونه بزن آتیش به جونم بسوزون؛خاکسترم کن بزار باتو بمونم بسوزم؛بخون و عاشق ترم کن بزار چشمات بسوزه به نور خاکستر عشق دلم بی تو چه ها دیده که با تو در وسعت عشق توی این کوچه تنها تو هستی همدم و یاری بزار دستای قشنگت باشه تو این محفل عشق بزار دست قشنگت بمونه.سایبون باشه دل تنهام دل خستم یه عمری هم دمش باشه بدون بعد تو میمیرم بمون عاشق ترم کن که بعدت من بتونم یه روزی من تورو بخونم که بعد دیدنت حتی دل من کهکشون باشه یه راه دور و رویایی پناه خواسته هام باشه اگر خواستی که برگردی سوار مرکب تازی به سرعت ره بپیمایم که راهم هر نفس باشی سکوت تلخ تنهایی همیشه بستر ما شد نمیدونم چه ها شد که قلبم بی قرارت شد یه روزی میروم من به انجایی که تو باشی به انجایی که بدون من اسر رویا ها باشی
damla
پیرما فرمود: برسرعشق باید اینچنین فریادی کشید. وزآن پس دگر کس ازو آوایی نشنید.
damla
قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی در دل شب منم و یاد تو و گوهر اشک همره اشک تو هم بر سر مژگان منی دست هجران تو سامان مرا بر هم ریخت باز گرد ای که امید من وسامان منی این مپندار که نقش تو رود از نظرم خاطرت جمع که در خواب پریشان منی در شب بی کسی ام یاد تو مهتاب منست خود چراغی تو و در شام غریبان منی
damla
تب تند عشق تو باعث دلواپسیه به دلم افتاده در طالع من بی کسیه بذار تا به حرفای قشنگ تو تکیه کنم عشقو با رنگ حقیقت به خودم هدیه کنم حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی با حرفات داری سنگ میزنی از عشق که میگی دیوونم میکنی به سوی زندگی روونم میکنی از عشق که میگی حرفات شیرینه هر یک کلمه اش به دلم میشینه حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی میدونم نمیدونی . میدونم نمیدونی زود به بن بست میرسه عاشقیا وقتی که هجوم آورد خستگیا عزیزم فردا پشیمون نشیا با همه عشقا و دلبستگیا با همه عشقا و دلبستگیا
damla
خسته از اين ديار خسته ام از اين غربت از اين هراس بي پايان از اين عشق هاي نافرجام اينجا رسم بر عاشق كشي است اينجا پرنده در خون مي غلتد اينجا "گل همين پنج روز وشش باشد" اينجا سرنوشت گل ها هميشه پژمردن است اينجا عشق هميشه محكوم است اينجا ديار نافهمي است اينجا سرزمين دغل بازي است اينجا با اين هواي سنگين ،چقدر نفس كشيدن دشوار است اينجا پرواز وسقوط يك جا معني مي شود اينجا دل بستنُُُُُُُُُُُُِ دل بريدن معنا مي دهد مي خواهم پرواز كنم مي خواهم گذر كنم از اين ديار مي خواهم به دياري بروم كه پرنده ها پيش ازپرواز سقوط را نياموزند مي خواهم به سرزميني بروم كه گلها از ترس پژمردن جوانمرگ نشوند مي خواهم عبور كنم از شب اما صدايي كه لاي پرچين شب مي پيچد آزارم مي دهد و دائم در گوشم زمزمه مي كند اين قانون تمام هستي است در پي هر صعود،سقوطي
damla
خـــدا مشتی خاك برگرفــت.ميخواست ليلی را بسازد. از خـــود در او دميد و ليلی پيش از آنكه باخبر شود،عــــاشــــق شد. ساليانی است كه ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد،عاشق تر می شود. ليلی نام تـــــــــــمام دختــــران زميــــن است; نام ديــــگر انــــــــــســـان...
damla
روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم