آروین
می رسی ناگهان شبیه برف تا بگویمت سَ… رفته ای بغض می کنند در گلوی من سه حرف باز هم سلامم نا تمام ماند
آروین
شاید که سفره های پر از نان برای بعد در خانه فقر آمده، ایمان برای بعد یک روز دوست پشت در خانه اش نوشت: ما خسته ایم ، دیدن مهمان برای بعد
آروین
گاهـی بایـــد بی رحــم بود ... نه با دوسـت ، نه با دشمــن که با خــودت و چه بــزرگ میكُـنـدت آن سیلـــی كه خـودت می خــوابـــانـی بر صــورتــت..........گاهی
آروین
ﻣﻦ از ﺻﺪاي ﮔﺮﻳﻪي ﺗﻮ ﺑﻪ ﻏﺮﺑﺖ ﺑـﺎرون رﺳﻴﺪم ﺗﻮ ﭼﺸﺎت ﺑﺎغ ﺑﺎرون زده دﻳﺪم ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﺮﻧﮓ ﻳﻪ ﺑﺎﻏﻪ ﺗـﻮ ﻏـﺮﺑﺖ ﻏﺮوب ﭘﺎﻳـﻴﺰ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ از ﻳﻪ درد ﻛﻬﻨﻪ ﻟﺒﺮﻳﺰ
آروین
هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز...
آروین
ﺑﻪ ﻧﺎم ﺑﺨﺸﻨﺪهي ﺑﺰرگ داورِ ﺑﺮ ﺣﻖ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاوﻧﺪ اﻳﺜﺎر و اﻧﺼﺎف ﺧﻮارم اﮔﺮ از ﺧﻮاري ﺧـﺎرم ﺗـﻮ ﻣـﭙـﻨﺪاري داﻧـﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺑﺎ ﮔﻞ ﻳﻜﺠﺎ ﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪاري
آروین
ﺧـﻮاﺑـﻴـﺪي ﺑـﺪون ﻻﻻﻳـﻲ و ﻗﺼﻪ ﺑﮕﻴﺮ آﺳﻮده ﺑﺨﻮاب ﺑﻲ درد و ﻏﺼﻪ دﻳـﮕـﻪ ﻛـﺎﺑـﻮس زﻣـﺴﺘــﻮن ﻧﻤﻲﺑﻴﻨﻲ ﺗﻮي ﺧﻮاب ﮔﻠﻬﺎي ﺣﺴﺮت ﻧﻤﻲﭼﻴﻨﻲ
آروین
اي ﺑـﺎزﻳـﮕﺮ! ﮔـﺮﻳـﻪ ﻧـﻜـﻦ، ﻣـﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن ﻣـﺜﻞ ﻫـﻤﻴﻢ ﺻﺒﺤﻬﺎ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻴﻢ ﻧﻘﺎب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﻲزﻧﻴﻢ ﻳﻜﻲ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﻴـﺸﻪ و ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺪوش ﻳﻜﻲ ﺗﺮاﻧﻪﺳﺎز ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻏﺰل ﻓﺮوش ﻛﻬﻨﻪ ﻧﻘﺎب زﻧﺪﮔﻲ ﺗﺎ ﺷﺐ رو ﺻﻮرﺗﻬﺎي ﻣﺎﺳﺖ ﮔﺮﻳﻪﻫﺎي ﭘـﺸﺖ ﻧﻘﺎب ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻲ ﺻﺪاﺳﺖ
آروین
رﻓﺘﻲ وﺧﺎﻃﺮهﻫﺎي ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺑﻲ ﺗﻮ ﻣﻦ اﺳﻴﺮ دﺳﺖ آرزوﻫﺎي ﻣﺤﺎﻟﻢ ﻳـﺎد ﻣـﻦ ﻧـﺒـﻮدي اﻣـﺎ، ﻣـﻦ ﺑﻪ ﻳـﺎد ﺗـﻮ ﺷﻜﺴﺘﻢ ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﻛﻪ دوري از ﻣﻦ، دل ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺴﻲ ﻧﺒﺴﺘﻢ
آروین
ﺷﺐ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﻏﻢ اﺷـﻚ ﻣـﻦ ﻣﻴـﺸـﻪ ﺳـﺘـﺎره ﻣﻦ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﻪ اﺑﺮا ﻣﻴﺪم آﺳـﻤـﻮن ﺑـﺎرون ﻣـﻴﺒﺎره
آروین
تو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سینهام واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم راز قد کشیدنت رو عمریه دارم میبینم داری میرسی بخورشید ولی من بازم همینم
آروین
نفهمیدیم چطور شد ، چی خوردیم از کجا ! کردن پاچه مون به اسمه مذهب و دین و خدا ! فرهنگ ما کجا رفت ؟، از کجا رسیدیم به کجا؟ کجایین ؟ کجایین ؟ ای فردوسی ، ای دهخدا؟ تا کی همواره غمگین به آهنگ عزا؟ تا کی دل های رنگین پر باشن از رنگ سیاه؟ از دست این غارتگرا به کی ببریم پناه؟ دستـشون پـر از خونو ، جیـبا پر از طلای سیاه