آروین
صدف سینه من عمری گهر عشق تو پرور ده است
کس نداند که در این خانه طفل با دایه چها کرده است
آروین
هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!
آروین
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو یک روز نگشت خاطرم شاد از تو دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من یک جان و هزار گونه فریاد از تو
آروین
تنها غمگین نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم ...
آروین
ﻧـﻤﻴﺪوﻧﻲ ﭼـﻪ ﻏـﻢ ﺗـﻠـﺨـﻴـﻪ ﻣﻮﻧﺪن ﻣﻮﻧﺪن و ﺑﻪ روي ﺧﻮد درﻫﺎ رو ﺑﺴﺘﻦ رﻓـﺘـﻦ از ﻳـﺎد ﻫـﻤـﻪ ﻣﺜﻞ ﻳﻪ ﻗﺼﻪ ﺗﻮ ﻓﺮاﻣﻮﺷﻲ ﺑﻪ ﻣﺮگ ﺧﻮد ﻧﺸﺴﺘﻦ...
آروین
ﻏﻢ روي ﻗﻠﺐ ﺧﺴﺘﻪي ﻣﻦ ﺧﺰه ﺑﺴﺘﻪ ﻃﺎﻗـﺘـﻢ ﻣـﺜﻞ دﻟـﻢ در ﻫـﻢ ﺷـﻜـﺴﺘﻪ دوﺳﺖ دارم ﺟﺎري ﺑﺸﻢ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ اﻣﺎ ﻧـﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺧـﺴـﺘﻪام ﺧﺴﺘﻪي ﺧﺴﺘﻪ...
آروین
ﺗـﻮ ﻏـﻢ اﻳـﻦ دل ﺗـﻨﮕﻮ ﻧﻤﻴﺪوﻧﻲ ﻗﺼﻪي اﻳﻦ ﺧﺴﺘﻪ رﻧﮕﻮ ﻧﻤﻴﺪوﻧﻲ ﺗﻮ ﭘﺮ از رﻫﺎﺋﻲ ﻓﻜﺮﻫﺎي آﺑﻲ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﺎري ﺳﻨﮕﻮ ﻧﻤﻴﺪوﻧﻲ...
آروین
اي ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺧﻮش اوﻣﺪي ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﺳـﺎدهي ﺗﻨﻢ ﺑﻴﺎ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪﻫﺎم ﻳﻪ رﻧـﮓ ﺗـﺎزه ﻣﻴﺰﻧﻢ ...
آروین
ﺧﻴﻠﻲ ﻏﺮﻳـﺒﻲ واﺳﻪ ﻣﻦ از ﭼﻪ ﺷﺒﻲ ﺟﺪا ﺷﺪي؟ از ﭼﻪ زﻣﻴﻨﻪ ﺧﺎك ﺗﻮ؟ ﻟﻮﻧﻪي ﺳﺎﻳﻪﻫﺎ ﺷﺪي؟ ﻛﺪوم ﻏـﺮوب ﻧﺸﻮﻧﻲ داد ﺷﺐ از ﻛﺪوم ﺟﺎده ﺑﻴﺎي؟ از ﻋﺎﺷﻘﺎي رﻫﮕﺬر ﻧﺸﻮﻧﻲ ﻣﻨﻮ ﺑﺨﻮاي...
آروین
ﻣﻮﻧﺪن اﮔﻪ ﺳﺨﺘﻪ ﻳﻚ اﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺳﺮ ﻛﻦ اي رﺳﻴﺪه از راه ﻛﻤﻲ ﺧﺴﺘﮕﻲ در ﻛﻦ ...
آروین
اﻳـﻦ ﺗـﻮ در ﻛـﻨﺎرم، ﺧﻮاب ﺑﻠﻮر ﻫﺮ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﭙـﻴﺪه، ﻫﺎﻟﻪي اﺷﻚ اي ﻛﻪ راﻫﺖ ﺟﺪا ﮔﺸﺘﻪ ز راﻫﻢ دﻳـﮕﻪ ﻣﺮده ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﻦ اﻣـﻴـﺪي ﻧﺪارم ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻲﻛﻨﺎرم ﺧﺴﺘﻪ ﺟﺎﻧﻢ...
آروین
ﺧﻴﻠﻲ وﻗﺘﻪ ﺗﻮ دﻟﻢ ﻳﻪ ﺣﺮﻓﻲ ﻣﻮﻧﺪه ﻧﻤﻴﮕﻢ ﺧﻴﻠﻲ وﻗﺘﻪ ﺗﻮ ﻏـﻤـﻬﺎ ﻏﻤﻲ ﺑﺰرﮔﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺳـﺮ ﺑـﻪ زﻳـﺮ آواره ﺗﻚ و ﺗـﻨﻬﺎ ﻛﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻗـﺼﻪي ﻛﻮﻳـﺮ ﺗـﺸـﻨﻪ، ﺗﻮ ﻗﻄﺮهﻫﺎي ﺑﺎرون ﮔﻢ ﺑﺸﻪ؟ ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮔﻬﺎي ﺧﻴﺎﺑﻮن ﻣﺜﻞ دﻳﺮوز ﻛﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻣﻲ وﺟﻮدت ﺗﻮ زﻻل ﺷﺐ ﭼﺸﻤﺎت ﮔﻢ ﺑﺸﻪ...
آروین
دﻳـﻮوﻧﻪ دﻳـﻮوﻧﻪ، ﻛﻪ دﻟﺶ ﻫﺮﺟﺎ ﻣﻴﺮه ﻣﻲﻣﻮﻧﻪ، ﻣﻲﻣﻮﻧﻪ، ﺗﺎ ﻛﻪ از راه در ﻣﻴﺮه ...
آروین
ﻛﺎش ﻣﻨﻮ ﻳـﻪ ﺟﻮري از ﻣﻦ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻲ ﻛﺎش ﻣﻨﻮ ﺑﻪ دﺳـﺖ ﻣﻮﺟﺎ ﻣﻲﺳﭙﺮدي ﻣﻦ ﺗﻮ اﻳﻦ ﺧﺴﺘﮕﻲﻫﺎ دارم ﻣﻲﭘﻮﺳﻢ ﻛﺎﺷﻜﻲ اﻳﻦ ﺧﺴﺘﻪ رو ﺑﺎ ﺧﻮدت ﻣﻲ ﺑﺮدي...
آروین
ﺑﻲ ﺳﺮاﻧﺠﺎم، ﺗﻮي ﻓﻜﺮ آﺳﻤﻮﻧﻪ ﻛـﻪ ﺑـﺒـﺎره ﺑـﻠـﻜـﻪ ﺗـﻮ ﻗـﻄﺮهي ﺑـﺎرون ﺑﺘﻮﻧﻪ اﺷﻚ ﺧﺪا رو ﻫﻢ ﺑﺒﻴﻨﻪ...