آروین
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش
آروین
تگرگی نیست ، مرگی نیست . صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
آروین
با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
آروین
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای! منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وَش مغموم .
آروین
نشسته شوھرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
آروین
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره ھایی زرد...
آروین
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
آروین
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد غمهای زمانه را فراموشم کرد
آروین
در پی آن نگاه های بلند ، حسرتی ماند و آه های بلند!
آروین
من و این آتش هستی سوز ،تا جهان باقی و جان باقی است بی تو در گوشه ی تنهایی ،بزم دل باقی و غم ساقی
آروین
باز امشب شب بارانی است ،از هوا سیل بلا ریزد بر من و عشق غم آویزم ،اشک از چشم خدا ریزد
آروین
از لب گرم تو می چیدم،گل صد برگ تمنا را در شب چشم تو میدیدم،سحر روشن فردا را
آروین
چشم بر چشم تو می بستم ،شور و شوقم به سراپا بود دست در دست تو می رفتم ،هر کجا عشق تو می فرمود
آروین
در شب چشم تو میدیدم،سحر روشن فردا را سحر روشن فردا کو؟گل صد برگ تمنا کو؟ اشک و لبخند و تماشا کو؟آن همه قول و غزل ها کو؟
آروین
شبم از روی تو روشن بود ،که تو یک سینه صفا بودی رعد غرید و تو لرزیدی رو به آغوش من آوردی