صبح تا 6بیدار بودم؛بعد ساعت 8 اداره پست اومده و من خواب یه آگهی گذاشتند که فردا برم اداره پست و نامه ای که از گیلان هست رو تحویل بگیرم؛از اونجایی که من تماس گرفتم و اداره پست آشنا،قراره با پستچی هماهنگ بشه و ساعت 11:30برم اداره؛به جای فردا
وقتی یکی میگه می خوام برم, وقتی یکی میره, حتی اگه برم گرده باز غم ِ یه رفتنی تو دل ِ آدم می مونه... خیلیا هستن ک دیگه نیستن اینجا و آدم دلش تنگ میشه... رفتن واژه ی کلیشه ای نیست. راحت رفتن هم... جای اونایی ک نیستن خالی.
خونه ی ما هم خیلی سال ِ ک زنده س. یه خونه ی بزرگ وسط ِ یه شهر بزرگ. من آخرین بچه ای بودم که تو این خونه بزرگ شد و این افتخارو داشت... همه یا رفتن از دنیا. یا رفتن از کشور. یا دیگه دوسش ندارن... این خونه قدم ب قدم پر از خنده های پیر شده ی توپ پلاستیکی دو لایه و صدای خنده ی زنا و مردا و گریه هاشونه. کسایی ک نیستن... دلم خوشه ب بزرگی دل ِ این خونه. امشب ک داستان رادیو هفت رو شنیدم گریه م گرفت... من و این خونه ی بزرگ ِ تنها ماجراها داریم با هم... ماجراها...
اینقده از هر طرف تو این همه سال بهم رسیده که مدت هاست دیگه کسی ب لیست دوست داشتنیای واقعیم اضافه نشده. این روزا یه تلنگر کافیه از همه زده شم. متنفر شم...
تا 4سالگی تو خونه بابا بزگم اینا بودیم.بعدش هم که خونمون جدا شد هر روز اونجا بودیم.یا ماها می رفتیم یا خودش می آمد خونمون.بهش میگم عزیزی...
تو حیاط خونه مادربزگم یه در بود که به یه خونه قدیمی باز میشد.یادش بخیر.تو یکی از اتاق ها همیشه ترشی و اینا بود.همیشه برام از اون اتاق تُلف می آورد(انگور در سرکه)
دختر عمه هاش رو خیلی دوس داشت.ما هم به دختر عمه هاش می گفتیم دختر عمه.همیشه میگفتند خوش به حال دختر دایی که نوه هاش این قدر دوسش دارند...
وقتی پدربزرگم رفت خود به خود داغون شد.یه جورایی دیگه حوصله هیچی رو نداشت...
عروسی خواهرم رو که دید همش میگفت خدا کنه زنده باشم عروسی تو رو ببینم.
خواهرم شهرضا و دختر عمه ام شاهین شهر هستند.همش به من میگفت تو دیگه برو تهران به بالا.برو تهران یا شمال یا مشهد.میگفت تو دیگه این طرفا شوهر نکن..برو راه دورتر تا تو یه مسیر باشید و بیام به همتون سر بزنم...
همیشه وقتی می دید گل جدید دارم بهم میگفت برا من قلمه بزن.
حس یوسف هاش که خشک میشد میگفت حسن یوسف هام خشک شده.میگفتم عزیزی ناراحت نباش.خودم برات قلمه میزنم...
چه مي دانستم هر چه زمان بيش تر مي گذرد من عاشق تر مي شوم ؟ عاشق مردي كه تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شايد نمي خواست يا نمي توانست مرا به چنگ بياورد .
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 27 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (