مرسی عزیزم
آره بن که دارم ولی هوشنگ ابتهاجو بگیرم یعنی دیگه نمیتونم چیزی بگیرم بس که گرونه کتابش
عزیز بالاتر در مورد تماما مخصوص یه سوال پرسیده بودم که تو ایران منتشر شده؟انقدر گشتم انتشاراتشو پیدا نکردم
اما من گفتم و هیچ وقت اون کارها رو انجام نداد
همیشه همه ی حواسش به اینه که چی آرامشمو بهم میزنه تا انجام نده
یا چطوری استرس هامو کم کنه و آرومم کنه @✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ عزیزم که هیچ وقت از حرفی که بهش زدم پشیمون نشدم
کسی که خود خود خود ارکیده رو دید
بدون نقاب
ساده ساده
منم نمیگفتم به @✿ ارکیده آبی قرينِ آرشܓ✿ عزیزم نه اینکه منو بخاد بسوزونه هیچوقت این کارو نکرد!!!چون هرچیو من میگفتم حتما انجامش میداد ولی من همیشه چیز بالاتری ازش میخواستم که دروجودش داشت اینکه:
کاریو نخواسته برام انجام بده،خودش بفهمه وخودش انجام بده
ای خدای بزرگ
که توی آشپزخانه هم هستی
وروی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفا کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
وهمین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم!
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب...
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
وتو هنوز خشمگین نبودی
ومن آرامبخش نمی خوردم
درست بعدِ طعمِ توت فرنگي بود وخواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
وحتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
وبه دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفا پایت را بردار
می خواهم تی بکشم
شب اما برای من است،
وقتی فکر میکنم این وقتِ شب
مگر چند نفر بیدارند؟
و از میان آنانکه بیدارند،
مگر چند نفر به تو فکر میکنند؟
و از میان آنانکه که بیدارند و به تو فکر میکنند،
مگر چند نفر میتوانند،
صبح فردا شمارهات را بگیرند،
و این شعر را برایت بخوانند؟
شب ِ عملش همه دکترا ناامید بودن! میگفتن عمل خطرناکیه! اما من ایمان داشتم که مامانم دوباره میاد پیشم! رفتم کنار تخت مامان، مامان گریان بود، گفت آخرین باره که می بینمت ، بیا دستتو ببوسم که هیچ انتظاری ازت نداشتم و این همه زحمت واسم کشیدی! خنده م گرفت، گفتم عیبه مامان جان، تو میری اتاق عمل ، قول میدم سالم و سلامت برمیگردی! باورش نمی شد ، گفت یه بار فکر نکنی از مردن میترسم و گریه می کنما ، از این میترسم که تو این سن بی مادر نشین، اگه هم رفتم نترس ، ازت راضی نیستم اگه گریه کنی واسم : ( بغض کردم ، مثل الان.. رفتم تو حیاط بیمارستان و قدم زدم ..
دیشب نمیدونستم بخوابم یا بیدار باشم! نمی دونستم خوابم یا بیدار! مادرم هر لحظه کنارم بود! با من حرف میزد!! من میدونستم که اون رفته و اون هم می دونست که پیش ما نیست! نمی دونم چرا ! گاهی یهو بیدار میشدم ببینم واقعا مامانم هست؟! میدیدم نه : ( جاش خالیه : ( دوباره چشمام رو می بستم و دوباره مادرم و دوباره درد و دل ما : ) دیگه دوس نداشتم حتی یک لحظه این خواب رو از دست بدم! حتی یک لحظه : ( مادرم گفتنی ها رو گفت و رفت! همه اون چیزهایی که توی 3 روز آخرش نمی تونست بگه : ( فقط دوباره یادم رفت بپرسم ، #مادرم فردا اولین روز مادری هست که من #مادر ندارم چیزی نمیخوای برات بخرم؟ یاد روز مادرهایی بخیر که میگفتی هیچ چیز نمی خوام! یه بوسه شما منو دوباره زنده میکنه الان کجایی که بوسه ما زنده ت کنه
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 39 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (