كامياب
من آن درویش شبگردم قلندروار میگردم شراب تلخ مینوشم لباس فقر میپوشم به ظاهر گر چه میخندم ... ولی اندر سکوتی تلخ میگریم و ميگريم ، رنج را آهسته در لبخند پنهان میکنم تا دلش غمگین نگردد هر کسی با ما نشست!
كامياب
در زدم او گفت جانم کیستی گفتمش تو عاشق من نیستی ؟ گفت نه ، اما ببینم تا به کی پشت این در منتظر می ایستی .
كامياب
در زدم او گفت جانم کیستی گفتمش تو عاشق من نیستی ؟ گفت نه ، اما ببینم تا به کی پشت این در منتظر می ایستی .
كامياب
سلام دوستان خوبم شب جمعه تون بخير
كامياب
دوستان خوبم من برم روز خوبي داشته باشيد تا ديداري ديگر خدا نگهدار
كامياب
وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند.... باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه , دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد.....
كامياب
من نمیدانم کدام نگاه.. کدام جاده.. کدام حرف.. کدام صدا.. کدام رفتار.. کدام نبودن.. کدام خواستن.. کدام بودن.. کدام واژه.. کدام نخواستن.. کدام دوستت دارم.. کدام… تو را از من گرفت… ولی! من میدانم! دلم تا همیشه در وسط ترین نقطه ی زندگیت جا مانده است… جایی بین خواستن و نخواستن.. جایی بین بودن و نبودن جایی بین رفتن و نرفتن.. جایی بین...... این نقطه های خالی.....
كامياب
به کجا می نگری!؟ زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟ هیچکس تنها نیست…! ما خدا را داریم… می شود با یادش همچو نسیم، بال در بال پرس بوسه بر قلب شقایق ها زد و زیبا زیست…!!
كامياب
از کودکی یاد گرفته ام امثال تو نامحرمند تو بگو چطور محرم اسرارم شدی....؟
كامياب
غربت چشـــمانت مرا اینطور بی خانمان کرد وگـــرنه روزی مــــن هم ســرو ســـامانی داشـــتم .....
كامياب
حجم دلم لبریز شده است حرفهای نگفته را از قفس دلم میکشم بیرون یک به یک چو پرنده ای به آسمان رها میکنم.. اگر روزی پرنده ای روی دست تو نشست اندکی صبر کن شاید حرفی برایت داشته باشد....
كامياب
اگرچه من از دیرباز مردهام این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرَد صدای دم زدنم را همچنان خواهد شنید.