كامياب
مرا از اینکه میبینی پریشان تر چه میخواهی؟ از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه میخواهی؟ برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست... بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه میخواهی؟ تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی؟
كامياب
برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ ! برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ ! تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنیم دیگر … برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ !
كامياب
چرابه من شک می کنی من که منم برای تو! لبریزم از عشق تووسرشارم از هوای تو!
كامياب
امشب باز هم بغض تنهایی ٬ گلویم را فشرد امشب باز من بودم و خیال تو امشب باز حُرم آغوشت را طلب کردم امشب باز تا توانستم از تو گفتم امشب باز تو بودی و خلوت دل
كامياب
تمام کاش ها را جمع کرده ام از دیروز تا همین فردا برای جایی که تو را خواهم دید.. تو هم تمام فکرهایت را بگذار کنارش تا رویاهامان را لمس کنیم.
كامياب
بغض که می کنم بر گلویم دیوار می شود اشک که می ریزم باران می شود می بارد سیل می شود بر ویرانه ی خانه ی دلم آه که می کشم زمزمه می شود بر لبانم آواز محزون قصه ی نبودت.
كامياب
در نان هر روزه تنهاییام شریک من باش دیوارهای غیاب را با حضور خود پر کن پنجرههای ناموجود را زراندود کن در باش بالای تمام درها دری که بشود چارطاق باز گذاشت
كامياب
تنها معشوق ماندگار من... سرخم کن....بگذار از تو باشم بگذار عاشق باشم بگذار سراپا شوق شوم در انتظارت بگذار بمیرم از این من از این تن بگذار تو باشم بگذار عشق باشم.... عشق من بگذار عشق باشم
كامياب
قایقی خواهم ساخت تا ته وسوسه ها خواهم رفت دل به دریا خواهم داد از تماشای افق با نوازشهای نور سینه پرزطپش های امید خواهم کرد و صدا خواهم کرد ماه و دریا را به تمنای محبت ، به فراموشی اندوه به همان راه که مرا به حوالی نگاه عشق خواهد برد .
كامياب
اینروزها پرنده ی نگاهت بر قلب من لانه ساخته پشت نکن و نرو که این لانه ویران میشود بی درنگ ؛ بی تو