كامياب
از جنوب که آمدم لهجهام شبيه سوال و ستاره بود من شمال و جنوبِ جهان را نمیدانستم هر کو پيالهی آبی میدادم گمانِ ساده میبُردم که از اوليای باران است
كامياب
کوچه پس کوچه های دلت را دور میزنم خانه سبز خود را رنگ سیاه میزنم کفنی سرخ بر جای عشق میزنم این بار من ، خودم را خط میزنم .
كامياب
پشت سرت که نمی شود گذاشت لااقل روبروی من که می ایستی سرت را...این منم؟!! این من دلزده در چشمهای شیشه ای ات چه می کند؟!! می بینی! چشمهایت شده آینه ی دق!
كامياب
امشب برای آمدنت تا اذان صبح فرسنگهای فاصله را فرش می کنم...!!!
كامياب
همانجا که نفس هایم عبور می کنند آنجا تلنبار می شد درد را می گویم ! چیزی مدام گلویم را می فشرد اما، چشمهایم می خندید هنوز!
كامياب
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ، یک بوسه یک نگاه حتی حرامم باد اگر تو عاشق من نباشی
كامياب
وقتی تو بودی؛ هوا،هوای ما را داشت من تو را،تو مرا و خدا هم می نشست ما را می پائید تا مبادا... حالا که نیستی؛ هوا گرفته می شود،داغ می کند من بی تاب می شوم،گریه می کنم خدا هم حوصله اش سر می رود، مدام می خوابد.
كامياب
بر میگردم با چشمانم که تنها یادگار کودکی منند ایا مادرم مرا باز خواهد شناخت...؟؟؟
كامياب
چقدر تلخ شده ای ، این روزها قندهایت را در دل چه کسی آب میکنی ؟
كامياب
این شهر شهر قصه های مادر بزرگ نیست که زیبا و آرام باشد آسمانش را هرگز آبی ندیده ام من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد.