كامياب
هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری........
كامياب
فصل حرف ها گذشت!دگر نوبت سکوت است!
كامياب
آنه ..تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟ وقتی روشنی چشمانت درپشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود. با من بگو ازلحظه لحظه های مبهم کودکیت! از تنهایی معصومانه دستهایت! آیا می دانی که درهجوم دردها وغم هایت ودرگیر ودار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ودر آبی بی کران مهربانی به پرواز درآیی آنه اکنون شکفتن وسبز شدن درانتظار توست! درانتظارتوست!
كامياب
ماهی هایم در آب گریه می کنند... این را فقط من می دانم ... دیروز آب تنگشان سر رفت !
كامياب
سکوت کن بزرگ باش فراموش کن همه هستی خیالی است که چشمی آن را پلک زده است.....
كامياب
احتمالاًبوی تنهایی است اینکه هرجا میروم در جیبهایم هست... دوست دارم جایی بروم که تابلویی داشته باشد که رویش خدا نوشته باشد : " پایان تمام محدودیت ها ... "
كامياب
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه عمرم را بیراهه خواهم رفت . . .
كامياب
دل من راه میروی ساده پی رویا میروی رویاهایت همه پوچ بود سادگی از دل خاموش بود