كامياب
خودم را به شادیِ تو فروختم و حواسم نبود که حواست به بهای من نیست.. حال ، خیالت را می فروشم تا خودم را پس بگیرم
كامياب
خودم را به شادیِ تو فروختم و حواسم نبود که حواست به بهای من نیست.. حال ، خیالت را می فروشم تا خودم را پس بگیرم
كامياب
گاهی جوانی در بیست سالگی میمیرد ولی در هفتاد سالگی بخاک سپرده میشود!!!!!!
كامياب
من از مجنون شدن ترسی ندارم ولی ليلي شدن کار شما نیست..
كامياب
خدا ابتدا آب را ، سپس زندگی را ازآب آفرید جهان نقش بر آب و آن آب بر باد ...
كامياب
شب که می شود فشرده می شوم در خیال تو تا تمام شوم از " بودن "!
كامياب
گلوله ای که من را کـُـشت .... . . . می خندید !
كامياب
گفتم بگو سکوت کرد ..... و من همچنان گوش می کنم
كامياب
یاد قلبت باشد كه دلم هیچ نداشت بجز از لبخندی كه به ترفند خودش به دلت پل می زد چشم خود را بگشا شاید آن مستی بر جا مانده همه از قصه تو است
كامياب
گفتی : برو گفتم : به چشم این بود کلام آخرین گفتی : خداحافظ تو گفتم : همین! گفتی : همین!
كامياب
اگر تقدیر فرصتی دهد، مغازه ای خواهم گشود در انتهای کوچه ای بن بست و آرامش خواهم فروخت به رهگذران اگر رهگذری باشد!!
كامياب
باران به زمین که می خورد دلش می شکند . . . اما به صورتِ تو که می خورد عاشقی دل شکسته می شود . .
كامياب
من با تمام غمهایم می خندم ! و در طوفان حوادث ایستاده ام و تو اگر می دانستی من چه می گویم از سایه ی ژولیده من بی تفاوت گذر نمی کردی
كامياب
آدمك ابرها سياهند آدمها چه بي پناهند همشون مثل مسافر توي نيمه هاي راهند لبا بسته ، چشا گريون همه جا رنگ زمستون تا دلت بخواد پرنده همه زخمي، همه بي جون شبهامون يه تخته سنگه آسمون كبودي رنگه مي دوني فاصله نيست توي سينه دل تنگه يه طرف راه بسته يه طرف بغض شكسته توي كوچه ها خزيدن با پاي زخمي و خسته آدمك فايده نداره پشت در بگن بهاره وقتي پروانه روي گلها حس پر زدن نداره توي اين همه هياهو