كامياب
مجالی نیست غصه هایم را که از تو یادگاری مانده قاب می گیرم تا شاید روزی دیگر دوباره برایشان گریه کنم
كامياب
چشم هایم را گشودم پرواز تو را دیدم دیگر نمی بینمت از دنیای پنجره ام بیرون رفتی...
كامياب
پرنده ای می پرد بالهای سیاهش روی آسمان آبی خط می کشد...
كامياب
باران می بارد باران از چشم من می بارد باران از چشم شفاف من می بارد ولی تو بی خیال فقط چترت را باز می کنی
كامياب
بر غربت ضجه های من خندیدی اما من بی تاب گلایه های آن لبخندم...
كامياب
هر روز خودت رو جلوی آینه میبینی ولی بعد از سالها متوجه گذر عمر و بالا رفتن سن ات میشی
كامياب
يه احساس بدي دارم به اينكه عاشقم هستي ولي عشقي نمي بينم يه احساس بدي دارم به اينكه تازه ميفهمم توي قلبت نميشينم يه احساس بدي دارم به اينكه خاطره هامون ديگه از خاطرت رفته بايد باور كنم اما نميشه باورش سخته...
كامياب
موضوع انشاء: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ به نام خدا... بی او
كامياب
این که می گویم می روی !؟ یعنی ... می شود نروی ؟ یعنی ... حالا که می روی زود بر می گردی ؟
كامياب
وقتی باخداگل یاپوچ بازی میکنی نترس! تو برنده ای !چون خداهمیشه دو دستش پره
كامياب
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد
كامياب
لبخند تو را چند صباحی است ندیدم: یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب...!
كامياب
لباسی را که از تنت در میاری و بی توجه پرتش می کنی من آرزوی بوییدنش را دارم . . .