كامياب
بالا را چــــرا نگــــاه میکـــــنی ؟ خـدا همـینجاست ... لابلای همـین جهنـمی که تو ساختی و مـــــن بهشـت می ناممـش.....!
كامياب
واژه های پلاسیده ام را با فرغون دستی ام به خیابان می برم... می خواهم حراجشان کنم اما به یادم نمی آیند! بد زمانه ایست وقتی زاییده های ذهنت هم به تو دهن کجی کنند!
كامياب
منم رفتم دوستان مواظب خودتون باشيد تا ديداري ديگر خدا نگهدارتان
كامياب
باران از گونه های ابر لغزید من کنار جاده با نگاهی خیس خوب یادم هست جاده هم تو را گریست
كامياب
باز هم شب باز هم تنهایی باز هم گوشه سرد این اتاق بدون تو...
كامياب
حالا دیگر من با صدای او نه می خوابم و نه بیدار می شوم
كامياب
مثل مترسکی که شانه هایش تکیه گاه هیچ عشقی نبوده ترس می فروشم
كامياب
در آستانه تو به دریا و تبر خیره می شوم دریا ته مانده مردانگی ات بود و تبر قاتل عاشقانه های من از تو چیزی برای عشق ورزیدن نمانده بود و نه برای انتقام.
كامياب
هر روز به فنجان قهوه ای چشمت خیره می شدم جواب فالم خوشبختی نبود...
كامياب
تو در حسرت زندگی او در حسرت تو من در حسرت او دور تسلسل باطل...
كامياب
شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم وقتی به هوای دیدنت قلب ابرها هم تند تند می تپد یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره باران بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیز میخورد
كامياب
سر می گردانم میان من و تو دیواری صاف ـ بی انتها ـ یک رنگ سر می گردانم و باز هم میان در و دیوار فاصله ای است فقط به اندازه رفتن...
كامياب
من دیگر خسته شده ام از اینهمه حرف های تکراری از اینهمه ... بگذریم... نمی دانم چرا دلم بعد از تو به چشم های کسی بند نمی شود
كامياب
مترسکی شده ام چشم به راه تو منتظر وزیدن یک بادم تا تن پوشالی ام را به آن بسپارم