كامياب
دیشب یک نقاشی سیاه وسفیدکشیدم ، یک نقاشی ازامروزهایم. بعدبامدادرنگی هایم آن رارنگ کردم، همرنگ کودکی هایم.
كامياب
من که نفهمیدم هنوز، اشکهایم را به کدام کوچه سپرده ام که تمام جاده ها روی سرم خراب شده اند... قبول! من گناهکار... اما جرم تو عجیب سنگین تر از من است... "نبودن" کم مجازات ندارد!
كامياب
دنیای من امروز دستهایم را نگیری فردا دستهایم از دنیا کوتاه خواهد ماند امروز نگویی دوستت دارم فردا باید به احترامم یک دقیقه سکوت کنی ...
كامياب
هر چه بی وفایی کرد به دلخوشی بودنش با خود گفتم این نیز بگذرد ... لعنت به من که حتی یک بار با خود نیندیشیدم او نیز بگذرد ...
كامياب
مثل جدول کنار جاده ... که هیچوقت حل شدنی نیست ... مثل پازل دو تکه ... که تردید تا ابد ناتمومش میذاره ... مثل من و تو ... که با یکی بود یکی نبود شروع کردیم ... و با همون تموم شدیم ...
كامياب
بی خبر آمد ... بی دلیل رفت ... قصه ای کوتاه ... اما با شکوه ...
كامياب
وقتی کنار تو باشم هیچی کم ندارم و این بهترین راه برای اثبات اینه که الان هیچی ندارم ...
كامياب
اگر چشم تو به اندازه بخت من سیاه نبود بخت من به اندازه چشم تو سیاه نمی شد بلد نیستم در قصه تو نقش سیاهی لشکر را بازی کنم ...
كامياب
خون بهای دل شکسته یه دوستت دارم ساده نیست ... شاید درک تو از عشق همین قدر باشه ...
كامياب
هیچ فنجانی حق ندارد از جدایی من و تو حرف بزند ...
كامياب
خانه ای از عشق برایت ساختم و شروع کردم به دعا کردن که مبادا به سرنوشت کلاغ قصه دچار شوی