كامياب
حبوب من بيا تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام شور حيات برانگيزد من غرق مستيم از تابش وجود تو در جام جان چنين سرشار هستی ام
كامياب
محـض خاطــر آن همـه ديـــروزنَـــرو کمــی تحــمل کـن بــبـين قـطــره هـای بــاران وقتی از هـم جـدا مـی شونـد چـه زود مـی مــيـرند...
كامياب
جــــــــهانــــــــــم " بی تــــــــــــو " الــــــــــف " ندارد ... !
كامياب
الا ای چاه یارم را گرفتند گلم ،عشقم،بهارم را گرفتند میان کوچه ها با ضرب سیلی تمام دار و ندار م را گرفتند
كامياب
خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت
كامياب
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند ، قفس را به من ساز را به تو دادند ، غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ، مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورد .
كامياب
چیزی برای از دست دادن ندارم،من هستی خویش را قربانی قدوم عشق تو کردم وقتی آمد،وقتی در باران آمد،چه باک اگر بگذاری و بگذری؟من که چیزی برای از دست دادن ندارم...
كامياب
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما... نمی خواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه می خواهم اندکی بیاسایم فردا فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام...
كامياب
دلتنگ بودم و خسته ..آمدم تا ماه نگاهت را از پشت پنجره بچینم اما پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد و رعد یادت در واژه هایم پیچید تمام خاطرات کز کرده از تو خیس شدند!
كامياب
دل به دلم " ندادی" . ..دست در دستم "هم نگذاشتی" .... پا به پا "با من نیامدی" ... تو را به خدا برو..... سر به سرم نگذار..... قولش را به بیابان داده ام ...
كامياب
ترک دنیا کرده ام ترک جان هم میکنم غیر عشقت هرچه گویی ترک آن هم میکنم
كامياب
گاهی که دلم می گیرد و یکی از دریچه های قلبم شکسته می شود ، آن وقت می شود دنیای کمرنگ من !
كامياب
چقدر بايد بگذرد؟؟ تا من در مرور خاطراتم وقتى از كنار تو رد مى شم تنم نلرزد ... بغضم نگيرد