✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب نگاه ابری او یک بهار باران داشت فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد و دستهای تو که روح سبز احسان داشت فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد به روی منبر نی این همه مسلمان داشت چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت در امتداد افق رد خون تو باقی است غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت
✔کتــ☾ــے ...
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
✔کتــ☾ــے ...
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟