mardomsalari
فرخ زاد هر مزد با آب چشم / به اروند رود اندر آمد بخشم به کرخ اندر آمد یکی حمله برد / که از نیزه داران نماند ایچ گرد هم آنگه ز بغداد بیرون شدند / سوی رزم جستن به هامون شدند چو برخاست گرد نبرد از میان / شکست اندر آمد به ایرانیان
mardomsalari
دیوانگیها و بی حوصلگی هایم را ببخش ، بدخلقی هایم را فراموش کن بی اعتنایی هایم را جدی نگیر در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی .
mardomsalari
عاقبت ظلم ترو یه روز تلافی میکنم..... اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنم
mardomsalari
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد ...... دل خالی ز محبت ، صدف بی گوهر است
mardomsalari
بیاد غنچه خاموش او ، سر در گریبانم ....... ندارم با نسیم گل ، سر گفت و شنود امشب
mardomsalari
عشق من و تو؟ این هم حکایتی است__ اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب __ دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
mardomsalari
آن پریشانی شبهای دراز و غم دل ...... همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
mardomsalari
اگر خوهی ببیی روی دلدار .... منزه کن رخ آینه دل
mardomsalari
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند ...... کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
mardomsalari
بر آستان جانان گر سر توان نهادن ..... گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
mardomsalari
روحم ،جسمم شد خسته از بازیچه گشتن ...... در هر دامی افتادن و از خود گذشتن
mardomsalari
غمت در سینه مو خانه دیره ..... چو جغدی جای در ویرانه دیره _ فلک هم در دل تنگم نهد باز ...... هر آن اندوه که در انبانه دیره
mardomsalari
لاله داغدیده را مانم ...... کشت آفت رسیده را مانم _ دست تقدیر از تو دورم کرد ..... گل از شاخ چیده را مانم-رهی معیّری
mardomsalari
هر راز که اندر دل دانا باشد ..... باید که نهفته تر ز عقنا باشد _ کاندر صدف از نهفتگی گردد در ...... آن قطره که راز دل دریا باشد