mardomsalari
غم و درد دل من بی حسابه ..... خدا دونه دل از هجرت کبابه _ بنازم دست و بازوی تو صیاد ...... بکش مرغ دلم بالله ثوابه
mardomsalari
هر لحظهای که میآید
میروم به مزار لحظهای قبل
با دستهگلی از خاطراتی مرده
سنگ گوری است زندگیام
که روی آن حک کردهاند نام تو را
mardomsalari
بصحرای جنون سر مگذارم ..... بطوفان بلا تن میسپارم _ همیشه در پی آن یار دلخواه ...... اسیر این دل بی اختیارم
mardomsalari
وجودم سرد و خاموش است مهجور ..... ز هجران تو ای دردانه دل
mardomsalari
"زاغکی قالب پنیری دید" از همان پاستوریزه های سفید! پس به دندان گرفت و پر وا کرد روی شاخ چنار مأوا کرد اتفاقا ازان محل روباه می گذشت و شد از پنیر آگاه گفت :اینجا شده فشن تی وی! چه ویوئی !چه پرسپکتیوی! محشری در تناسب اندام کشتهء تیپ توست خاص و عوام! دارم ام پی تریّ ِ آوازت شاهکار شبیه اعجازت ولی اینها کفاف ما ندهد لطف اجرای زنده را ندهد ای به آواز شهره در دنیا یک دهن میهمان بکن ما را! زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر! آن همه حیله کرد بی تاثیر گفت کوتاه کن سخن لطفن! پاس کردم کلاس دوم من!
mardomsalari
کج نهادان را ز کس باور نیاید حرف راست ..... عیب خود بی پرده گفتم ،پرده داری شد مرا
mardomsalari
هر که را روی خوش و خوی نکوست...... مرده و زنده من عاشق اوست.عارف قزوینی
mardomsalari
عشق تو شد چون دام بلا....کرده پریشان حال مرا__چه چاره کنم با جدائی تو??_ بیا به کنارم ببین شب تارم.....بیا که دگر جان بود به لبم
mardomsalari
منم مرغی که جز بر خلوت شبها نمی نالد ..... منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد
mardomsalari
کفر چو منی گزاف و آسان نبود ..... محکمتر از ایمان من ایمان نبود _ در دهر یکی چو من و آنهم کافر..... پس در همه دهر یک مسلمان نبود
mardomsalari
بی تو میمیرم من یه روزی تو شهر غربت